آدامس جگوار

آدامس جگوار

خبر خوان اتوماتیک

تمامی مطالب این سایت به صورت خودکار از دیگر سایت های قانونی و رسمی ایران جمع آموری می‌گردد.
مرامنامه


روانشناسی مثبت‌نگر چیست و چگونه کیفیت زندگی را افزایش می‌دهد؟

در مطلب پیش در مورد مخاطبین درمان های روانشناختی صحبت کردیم و این موضوع خود عامل ورود ما به حیطه ای شد که در روانشناسی معاصر به آن “مثبت نگر” می‌گوییم.

روانشناسی مثبت نگر را مارتین سلیگمن و همکارانش اولین بار در آمریکا مطرح کردند و بعد گستره ی جهانی یافت.

اما این روانشناسی مثبت نگر به راستی چیست و به درد چه کسانی می‌خورد؟ اصلا  ما نیازی به علمی داریم که روان ما را به سمت مثبت اندیشی و زیبا دیدن خود و جهان پیرامونمان ببرد یا نه؟ آیا اصلا این حیطه از روانشناسی چنین می‌کند؟ یا اسمی که به آن معروف شده، در ما چنین تصوری ایجاد می‌کند؟

در نهایت در این مطلب می‌خواهیم  بدانیم، اگر ما فقط از روانشناسی برای درمان بیماری های روانی افراد و مشکلات آن‌ها استفاده نمی‌کنیم، چه می‌کنیم؟

این “چه می‌کنیم” را در حوزه ی روانشناسی مثبت نگر پاسخ خواهیم داد تا در مطالب بعدی به حوزه های دیگر ورود کنیم  و ببینیم سایر حوزه های روانشناسی چه  می‌کنند  و مناسب کدام دسته از افراد هستند؟ و ما باید از کدام حیطه  بر حسب نیاز های خود، استفاده کنیم.

عصر جدیدی در روانشناسی

در متن قبلی با سخنرانی مارتین سلیگمن در تد شروع کردیم و به این جا رسیدیم که روانشناسی معاصر تا به اکنون چه کرده و تمرکزش بر این حوزه ها، چه طور باعث شده تا تاثیر سومی که از اهداف اولیه ی آن بوده است را فراموش کند و تنها به درمان بیماری ها بپردازد و بنابراین فرصت ابداع و کار در زمینه های دیگر را تا حد زیادی از دست بدهد.

از روانشناسی مدرن و مواردی که “خوب” هستند” یا “چندان خوب نیستند” صحبت کردیم تا شناخت بهتری نسبت به روانشناسی،  به این معنا که امروز می‌بینیم  و می‌شناسیم، پیدا کنیم.

در ادامه حیطه ی روانشناسی مد نظر سلیگمن را که آن را “روانشناسی مثبت نگر” می‌نامد را از زبان خودش، بررسی می‌کنیم:

“روانشناسی مثبت نگر سه هدف دارد:

اولین هدف این است که این عرصه از روانشناسی باید همانطوری که بر نقاط ضعف افراد تکیه و تاکید می‌کند، بر نقاط قوت و توانایی های آ‌ن‌ها هم متمرکز شود و تاکید کند.

دومین هدف روانشناسی مثبت نگر را می‌توان این طور تعریف کرد که باید همان طوری که بر دوباره ساختن آسیب ها و بهبود آن‌ها در انسان ها تاکید می‌کند، بر ساختن نقاط قوت جدید برای افراد نیز متمرکز شود.

و در نهایت، سومین هدف روانشناسی مثبت نگر این است که به بهترین چیزها در زندگی علاقه نشان دهد و باید همان طوری که برای ساختن زندگی معمولی و نرمالی برای افراد تلاش می‌کند، تا آنها احساس بهروزی و غنا در زندگی شان داشته باشند؛ این کار را هوشمندانه انجام دهد.

بنابراین در ۱۰ سال آینده و برای سال های بعد از آن، ما امیدوار هستیم که روانشناسی مثبت نگر به علمی تبدیل شود که زندگی را برای زیستن ارزشمند  می‌کند و یا به نوعی، ارزشمندی را به زندگی هدیه  می‌کند.

اما برای علمی کردن روانشناسی مثبت نگر چه کارهایی نیاز است انجام دهیم؟

اول این که باید بگویم تا جایی که من می‌دانم، این طور مشخص است که راه‌هایی برای اندازه گیری شادی و سعادت در انسان ها وجود دارد.مثلا شما همین الان می‌توانید با مراجعه به سایت “سعادت قابل اعتماد” و انجام دادن تست های سعادت در این سایت، ببینید چقدر سعادت مند هستید و چه قدر خود را سعادت مند می‌دانید؟ و چه قدر توشه ی خوشحالی و سعادت برای خودتان اندوخته اید؟ چه قدر برای عملکرد ها و معناهای زندگی تان در مقایسه با سایر افراد خوشحال هستید و سعادت خودتان را به راستی در گرو این نوع عملکرد ها یا معنا های زندگی تان می‌دانید؟

ما متضادی برای راهنمای تشخیصی جنون آفریدیم:  طبقه بندی ای از نقاط قوت و فضایلی که نسبت به جنسیت سنجیده می‌شوند؛ و این موضوع که این فضایل چه طور تعریف می‌شوند و ما چگونه آن‌ها را تشخیص می‌دهیم؟ این که چه چیز هایی این فضایل را می‌سازند و چه چیزهایی آن‌ها را از ما دور می‌کنند؟

ما فهمیدیم که می‌توانیم “دلایل” و “چرایی” های موقعیت های مثبت را پیدا کنیم. همچنین ارتباط بین نیم کره ی راست و نیم کره ی چپ مغز را به عنوان دلیلی در خوشحالی و سعادت پیدا کردیم.

من سال های زیادی از عمرم را صرف کار کردن با افراد تیره روز کرده ام و در نتیجه، این سوال برای من ایجاد شد که تفاوت بین افراد تیره روز با همه ی شما چیست؟ و شش سال پیش، شروع کردیم به بررسی کردن در مورد افراد خوشحال و سعادتمند، و این سوال را پرسیدیم که آن‌ها چه تفاوتی با همه ی ما دارند؟

در نتیجه ی این بررسی ها این موضوع مشخص شد که به طرز خیلی عجیبی، این افراد عقاید دینی و مذهبی شدیدی ندارند، در وضعیت بدنی متناسب تری نیستند، پولدار تر نیستند یا جذاب تر از سایر افراد، به نظر نمی‌رسند یا رخداد های مثبت و دلچسب تر بیشتری در زندگی شان به نسبت رخداد های ناخوشایند زندگی‌شان اتفاق نمی‌افتد؛ تنها تفاوت آن‌ها با سایر افراد در این است که آن‌ها به شدت و به طرز قابل توجهی “اجتماعی” هستند.  هیچ کدام از آن‌ها تنها نیستند و در رابطه ای عاشقانه با شریک عاطفی خود هستند و فهرستی بلند بالا، از دوستان و نزدیکانشان دارند. اما مراقب باشید، این عامل دلیل خوشحالی یا سعادت آن‌ها نیست، بلکه تنها عاملی است که با این سعادت آنها، رابطه ی معناداری دارد.

این نوع از خوشحالی و سعادت را شاید بتوانم نوعی “شاد روانی” بنامم که فرد را اغلب خندان می‌بینیم و دیگران از او به عنوان فردی “بشّاش” یاد می‌کنند؛ اما چنین حالتی از شادی واقعا کافی نیست.

ما همچنین به سلسله ای از اقدامات در طی قرون مختلف از بودا تا تونی رابینز، رسیدیم که علی الظاهر، ۱۲۰ مورد آن‌ها باعث شاد تر شدن انسان ها شده اند و به سعادتمندی آن‌ها کمک کرده اند. ما همچنین توانستیم بسیاری از این اقدامات را مطابق با نیاز کنونی خودمان سازگار کنیم و سودمندی و درجه ی تاثیر این راه ها (با ترتیبی تصادفی) را سنجیدیم تا بفهمیم در نهایت کدام یک از این راه ها در نهایت  باعث می‌شوند انسان ها سعادتمند تر و شاد تر شوند؟

در نهایت ماموریت دیگر روانشناسی که من می‌خواهم در مورد آن بدانم این است که: روانشناسی در کنار ماموریت های دیگرش مثل درمان بیماری های روانی انسان ها و کم کردن رنج و سختی آن‌ها در زندگی، داشته باشد؛ می‌تواند انسان ها را شاد تر سازد؟ یا به شاد تر شدن آن‌ها کمک کند؟

آیا روانشناسی می تواند باعث شود انسان ها بیشتر در زندگی شان “شاد” باشند و احساس سعادت کنند؟

برای پاسخ به این سوال باید بگویم که “شادی”  واژه ای نیست که من در اکثر مواقع از آن استفاده کنم؛ پس نکته ای در این جا مطرح می شود و آن این که “شادی” چیست؟

سه نوع متفاوت ( می گویم متفاوت چون از سه طریق مجزا ایجاد می‌شوند و می‌توان هر کدام از این سه نوع زندگی شاد را داشت) از زندگی سعادتمندانه ی سرشار از شادی وجود دارد:

اولین نوع زندگی شاد، “زندگی خوشایند” است. این همان زندگی است که شما در آن بیشترین احساسات مثبتی را که می‌توانید داشته باشید را دارید و همچنین مهارت های لازم برای تقویت کردن این احساسات مثبت را هم دارا هستید.

این زندگی را می‌توانید به راحتی با مهارت هایی مثل “مورد پسند کردن” و “بهوش یاری” تقویت کنید، چه در بعد زمان و چه در بعد فضا و مکان.

اما این نوع زندگی مبتنی بر “احساسات و هیجانات مثبت”، سه نوع ایراد و مشکل عمده دارد؛ و این دلایل همان دلیل اصلی برای این موضوع است که چرا روانشناسی مثبت نگر، “روان شناسی شادکامی و شادی” نیست و در همین جا تمام نمی شود.

ایراد اول این است که در این نوع زندگی، احساساست مثبت شما تا ۵۰ درصد موروثی است و در واقع، خیلی قابل اصلاح نیستند. تمامی راه حل هایی که من و متیو برای افزایش احساس شادکامی در افراد می دانیم، ۱۵ تا ۲۰ درصد این حس را در افراد افزایش می‌دهند.

دومین ایراد این است که احساسات مثبت به عادات تبدیل می‌شوند و فرد به سرعت به آن‌ها خو می‌گیرد. دقیقا مثل بستنی وانیلی فرانسوی می‌ماند که با اولین مزه مزه کردن و چشیدن، ۱۰۰ درصد است ولی با ۶ بار چشیدن، طعم خوب آن، به تمامی از بین می‌رود.

و همان طوری که گفتم، خیلی قابل انعطاف و قابل تغییر نیست.

دومین نوع زندگی شاد، “زندگی پر از مشغولیت و تعهد” است. زندگی شما سرشار است از سبک های مختلف زندگی روزمره تان در کارتان، در حیطه ی عشق و روابط عاطفی تان، در حیطه ی والدگری تان و در حیطه های شخصی یا اوقات فراغتتان؛ انگار که زمان برای شما ایستاده باشد. (این همان چیزی است که ارسطو در مورد آن حرف می‌زند.)

این نوع زندگی پراز مشغولیت و تعهد، زندگی ای “خوب” است. در این باره می‌خواهم در مورد دوستم، لین، صحبت کنم و این نشان می‌دهد که: روانشناسی مثبت نگر، چیزی بیشتر از “افزایش دهنده ی حس های خوب و موجد شادی ها است” لین در دو حیطه از سه حطیه ی زندگی، هنگامی که ۳۰ ساله بود به شدت موفق بود؛ اولین عرصه، کار بود، او در ۲۵ سالگی یک میلیونر به حساب می‌آمد. دومین عرصه بازی بود که او در حیطه ی دریانوردی، قهرمان ملی بود. اما در حیطه ی سوم زندگیش یعنی عشق، او یک شکست خورده ی واقعی بود. دلیل این امر این بود که لین یک درون گرا بود. اغلب زنانی که با آن‌ها آشنا شده بود به آن‌ها گفته بودند: “تو اصلا جالب نیستی. تو هیچ احساس و هیجان مثبتی نداری.” در نتیجه او ۵ سال را صرف کرد که ترومای جنسی خودش را که هیجانات مثبت را سرکوب کرده بود بیابد. اما بعدا معلوم شد که هیچ ترومایی وجود ندارد.

معلوم شد که دلیل این امر را باید در جای دیگری جست و جو می‌کرد. لین، در جزیره ی لانگ زندگی می‌کرد. در آن جا فوتبال می‌دید، فوتبال بازی می‌کرد و دریا نوردی می‌کرد. لین در نقطه ۵ درصدی واقع بود که ما به آن می‌گوییم “فایده ی مثبت”. اگر از من بپرسید که لین آدم شادی محسوب می‌شد یا نه، به شما می‌گویم نه، لین یکی از شاد ترین افرادی است که من می‌شناسم. از معدود افرادی که تسلیم “ناشادی” نشدند. دلیل این امر این است که لین مثل بیشتر شما استعداد تغییر و روان بودن را داشت.

این به راستی، همان چیزی است که مایک چیکسن میهای، درباره ی آن حرف زده، در مورد “روان بودن” و “تغییر”. چیزی که با لذت، در امر مهمی تفاوت دارد: لذت، یک ردیف از احساسات است. شما می دانید دارد اتفاق می‌افتد. هم در تفکرتان و هم در احساساتتان حسش می‌کنید. اما در جریان تغییر و روان بودن، شما نمی‌توانید هیچ چیز را حس کنید. (شما در مسابقه مقام می آورید. زمان متوقف می شود، تمرکزی شدید را تجربه می کنید) و این همان مشخصه ای است که ما آن را “زندگی خوب” می‌نامیم.

ما معتقدیم که یک دستور العمل برای آن وجود دارد و آن این است که شما بدانید چه نقاط قوتی دارید و قوی ترین آن‌ها کدام است؟ که برای این مورد هم یک تست معتبر وجود دارد.  این تست به شما کمک می‌کند که بفهمید ۵ نقطه ی قوت اصلی شما چیست؟ و زندگی خودتان را از نوع بسازید؛ کارتان، فراغت اصلی تان و زمینه ی عاطفی زندگی تان و والدگری تان را؛ طوری که بتوانید از زندگی تان به بهترین نحو، بیشترین استفاده را ببرید.

این همان مسیر “روان سعادت” است.

سومین نوع و آخرین نوع زندگی شاد، زندگی با معنا است. این نوع، به طور سنتی، قابل احترام ترین نوع شادکامی و سعادت است. این زندگی با معنا  موازی با “سعادت”(مسیر دوم) قرار می‌گیرد: تاکید می‌کند بر این که شما نقاط قوت خود را بدانید و از آن‌ها استفاده کنید برای این که متعلق به چیزی بزرگتر از خودتان باشید و در راه این ارزش بزرگتر، از این نقاط قوت، استفاده کنید.

در پایان عنوان کردن انواع سه گانه ی زندگی، افراد امروزه برای پاسخ دادن به این سوال، سخت تلاش می‌کنند که: آیا چیز هایی وجود دارد که در نهایت این نوع زندگی ها را تغییر دهد؟

و جواب این پرسش، مثبت به نظر می‌رسد.”

آیا در نهایت مواردی وجود دارند که این نوع زندگی ها را تغییر دهند؟

“برای پاسخ به این سوال به روشی سخت و موشکافانه عمل کردیم، مثل وقتی که می‌خواهیم یک دارو و اثر بخشی آن را آزمایش کنیم:

مطالعات طولانی مدتی به صورت تصادفی و با جایگذاری تصادفی بر روی مداخله های مختلف در طی زمان انجام دادیم و و تمام آن‌ها یک اثر کلی را نشان می داد وقتی ما افراد را در مورد زندگی لذت بخش، آموزش می‌دهیم؛ به آن‌ها درباره ی این می‌آموزیم که چگونه از لذت بیشتری در زندگی تان بهره مند شوید؟ یکی از تکالیف شما این است که تمرینات “بهوش یاری” را انجام دهید و مهارت آن را کسب کنید؛ مهارت های “دوست داشتن” و “لذت بردن” را کسب کنید؛ و یاد بگیرید که روزی زیبا را برای خودتان بسازید.

روز بعد، اگر مهارت های لذت بردن و دوست داشتن تان را به کار ببرید و تمرینات بهوش یاری تان را همچنان که سعی بر ساختن روزی زیبا برای خود دارید انجام دهید؛ لذت زندگی تان به مرور، بیشتر از گذشته می‌شود. در نهایت شما با “قدرشناسی” ملاقات خواهید داشت!

برای این کار دو تمرین زیر را انجام دهید:

تمرین اول

۱.چشمانتان را ببندید و به فردی (زنده) در زندگی تان فکر کنید که کاری برایتان کرده یا وحودش باعث شده اتفاق خیلی خوبی در زندگی تان بیافتد و زندگی تان به طرز مطلوبی تغییر کند، ولی هرگز فرصت نکرده اید که از او تشکر کنید.

۲.لیستی از ۲۰۰ تا ۳۰۰ صفت مثبت او بنویسید.

۳.به او تلفن کنید و از او بخواهید که با شما ملاقات کند، ولی دلیل ملاقاتتان را نگویید.

  1. او را ببینید و به محض دیدنش، شروع کنید به خواندن لیست صفت های مثبتی که از او نوشته اید.

تمرین دوم

نام این تمرین “ملاقات کردن نقاط قوت” است. این تمرین می‌تواند مناسب زوج ها باشد.

۱.هر یک از شما شروع کنید به پیدا کردن نقاط قوتی که دارید و لیستی از آن‌ها تهیه کنید.

  1. بعد از تهیه ی لیست، یک بعد از ظهر را قرار بگذارید که هر یک از شما تنها بر اساس این نقاط قوت رفتار و عمل کند.

این به زوج ها کمک می کند که نقاط قوت بارزشان را شناسایی کنند. ما فهمیدیم که این تمرین کمک می‌کند تا رابطه ی این زوج با هم، بهبود یابد.

نتایج این تمرینات در افراد نشان داده که افراد، یک هفته بعد، یک ماه بعد و سه ماه بعد، شاد تر بودند و کم تر احساس خمودی و افسردگی می‌کردند.

این ها مثال هایی از مداخلات مثبت بودند.”

“نکته ی آخری که می‌خواهم در این جا مطرح کنم این است که: ما می‌خواستیم  بدانیم که افراد چه قدر رضایت از زندگی هایشان دارند؟ ما رضایت افراد از زندگی شان را به عنوان کارکری برای هر یک از سه نوع زندگی شادی که مطرح کردیم، در نظر گرفتیم  و این سوال را پرسیدیم؛ ودر نهایت، این چیزی است که از نتیجه ی بررسی ما به دست آمد:

وسعت  نقش متعاقب لذت، احساسات مثبت، زندگی لذت بخش و سعادتمندانه  و معنا در رضایت از زندگی چقدر است؟

مشخص شد که وسعت لذت بردن تقریبا هیچ ارتباطی به رضایت از زندگی در افراد ندارد.

وسعت تاثیر “معنا” در رضایت از زندگی، قوی ترین عامل بود.

همچنین وسعت تاثیر “درگیر شدن با چیزی” تاثیر چشم گیری در رضایت مندی افراد از زندگی شان داشت.

در جایی لذت بردن اهمیت پیدا می‌کند که شما هر دو فاکتور معنا و درگیر شدن با امور را دارا باشید. در نتیجه می‌توان گفت: کل زندگی، چیزی بیشتر از مجموع هر یک از اجزاء آن است؛ اگر شما همه ی این سه فاکتور را دارا باشید.

در مقابل، اگر هیچ یک از این فاکتور ها را در زندگی خود نداشته باشید ( به این معنا که زندگی تان “تهی” و “خالی” است)؛ مجموع این عوامل، کم تر از هر یک از آن‌ها به تنهایی است.

نکته ای که الان مطرح است و ما از آن می‌پرسیم این است که: آیا ارتباط مشابهی بین سلامت جسمانی و مریضی و بیماری با مدت زمانی که شما زندگی می‌کنید و میزان کارآمدی شما و زندگی تان وجود دارد؟

و این نوع از ارتباط، مشابه عملکرد ترکیب و حاصلی است که  احساسات مثبت، درگیر بودن و مشغولیت داشتن و معنا در کنار هم خواهند داشت؟

آیا سلامتی، عملکرد و نتیجه ی درگیر شدنی مثبت، احساسات مثبت و معنای زندگی است؟

دلیلی وجود دارد که اثبات می‌کند پاسخ این هر دو سوال، مثبت است.

من متوجه شدم که مشکلات موجود در روانشناسی، موازی با مشکلات موجود در زمینه های تکنولوژی و سرگرمی ها و طراحی ها  هستند. تمامی حوزه های فوق می‌توانند برای حوزه های مخرب استفاده شوند؛ همان طوری که می‌توانند باعث خلاص شدن ما از بدبختی ها شوند. (با این وجود، تفاوت بین خلاص شدن از بدبختی ها و ایجاد کردن شادی ها، قابل مشاهده است).

سی سال پیش، هنگامی که من اولین سال هایی بود که به حوزه ی درمان وارد شده بودم؛ تصور می‌کردم اگر من بتوانم کاری بکنم که افراد عصبی نباشند، اضطراب را تجربه نکنند یا افسرده نباشند؛ باعث خوشحالی آن‌ها شده ام. من هیچ وقت متوجه نشدم که با این تصور، بهترین کاری که می‌توانم انجام دهم این است که به نقطه‌‌‌ی”صفر” برسم.

مشخص شد که مهارت های خوشحالی و شادکامی، زندگی لذت بخش، درگیر شدن و مشغولیت داشتن  و بالاخره، معنای زندگی، کاملا متفاوت با مهارت هایی هستند که برای رها شدن و خلاصی از بدبختی ها و فلاکت ها استفاده می‌کنیم.

در نتیجه، به باور من، این امر به صورت موازی با تکنولوژی، سرگرمی و طراحی مربوط می‌شود.

بنابراین در نهایت، ۱۱ دلیل برای مثبت نگر بودن و تفکر مثبت در این جا مطرح می‌شود، برای این که تنها داشتن احساسات مثبت برای زندگی رضایت مندانه ی ما کافی نیست و ما نیاز داریم به طریقی، زندگی ای داشته باشیم که برایمان معنایی داشته باشد و اموری در این زندگی ما را به خود مشغول کنند و ما عمیقا با آن‌ها درگیر باشیم.

در کنار این ۱۱ دلیل، تنها راهی که برای افزایش “ظرفیت خوشحالی و سعادتمندی نوع انسان” وجود دارد، همراه کردن این راه ها، به صورتی موازی با تکنولوژی و سرگرمی و طراحی های ماست.

همراه شدن این سه عرصه (تکنولوژِی و سرگرمی ها و طراحی های ما) با این مثبت نگری، می‌تواند در نهایت به این امر منجر شود که ما به اندازه ی کافی “خوب” باشیم.

پی نوشت:

۱.معنای سعادت: به طور کلی دو دسته از آثار فلسفی وجود دارند که هر یک با معنای متفاوتی ازاین اصطلاح متناظر اند:

یک دسته، سعادت را به مثابه ی اصطلاحی ارزشی، تقریبا معادل با بهروزی یا شکوفایی، به کار می‌برند.

دسته ی دیگر، از کلمه ی سعادت به مثابه ی یک اصطلاح روانشناختی صرفا توصیفی، شبیه آرامش یا افسردگی استفاده می کنند.(این معنا در این نوشته منظور ما است)

فلاسفه ای که در مورد سعادت می‌نویسند، نوعا یکی از دو مورد زیر را موضوع کار خود قرار می‌دهند که هر یک مطابق با معنای متفاوتی از واژه است:

۱.حالتی از ذهن، ۲. زندگی ای که برای شخص خوب پیش می‌رود.

در مورد اول دغدغه ی ما صرفا روان شاختی است. درست همان طور که پژوهش در مورد لذت یا افسردگی، اساسا مسئله ی روان شناختی است. پژوهش در مورد سعادت به این معنا که به آن “معنای روانشناختی” دیرین می‌گوییم اساسا مطالعه ی حالت ذهنی  معینی است. این حالت از ذهن که به آن سعادت می‌گوییم چیست؟ پاسخ های معمول به این سوال، شامل رضایت از زندگی، لذت یا نوعی وضعیت عاطفی مثبت می‌شود. (برای اطلاعات بیشتر به مدخل سعادت از دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد که نشر ققنوس آن را به فارسی برگردانده است مراجعه کنید).

منابع:

 

  1. com (2004). The new era of positive psychology. Available from: https://www.ted.com/talks/martin_seligman_on_the_state_of_psychology
  2. هیبرون. د. (۱۳۹۳). دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد: سعادت. (عظیمی ح.) (صص ۱۴-۱۱). ققنوس:تهران.


دانلود + ادامه مطلب

زبان و تفکر چگونه بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند؟

برخی معتقد اند بهترین راه فهم اینکه مردمان اولیه به چه زبانی صحبت می‌کردند این است که اگر کودکی در معرض زبان قرار نگیرد به زبان اولیه ی بشر سخن خواهد گفت .

جنی کودکی بود که در اواخر ۱۹۷۰ در ایالات متحده یافت شد.‌ در آن زمان او ۱۳ سال داشت و پدرش در مدت دوازده سال گذشته او را در یک اتاق زندانی کرده بود. در طول روز جنی برهنه به صندلی توالت بسته می‌شد و شب‌ها نیز در کیسه ی خواب تنگی در یک تخت‌خواب قفس مانند قرار می‌گرفت. به او غذا می‌دادند اما هیچ صحبتی با او نمی‌شد. پدرش دائما او را با چوب دستی کتک می‌زد. به گفته ی مادر جنی او صدای هیچ انسانی را نمی‌شنید و تنها ارتباط او با انسان ها زمانی بود که به او غذا داده می‌شد. در نتیجه او در معرض هیچ گونه زبانی قرار نداشت. سرانجام جنی و مادرش از آن اتاق گریختند و بدین ترتیب ماجرای جنی برای مسئولان آشکار شد.

موقعی که جنی پیدا شد وضعیت جسمی او رقت انگیز بود. علاوه بر این او فاقد کلام و گفتار بود و حتی نمی‌توانست یک جمله ی ساده را درک کند. به طور کلی او تنها به اشارات و آهنگ کلمات واکنش نشان می‌داد.

به نظرتان جنی می‌تواند در سیزده سالگی تازه شروع به آموختن زبان کند؟ آیا جنیِ بدون زبان تفکر هم ندارد؟

در این یادداشت سعی می‌شود به این دو سوال جواب دهیم.

جنی پس از چند ماه مراقبت به طور قابل ملاحظه ای تغییر کرد. او به سرعت رشد می‌کرد و قوای جسمی اش تقویت می‌شد و در حالی که گفتار اولیه ی او تنها به چند پاره گفتار محدود می‌شد پس از چند ماه واژه های مربوط به صدها چیز را فرا گرفت! او به زودی موفق به درک جملاتی شد. (البته نکته اینست که جنی قبل از حبس در اتاق تقریبا تا حدود بیست ماهگی در معرض زبان بوده و همین موجب می‌شود تا آموزش او موثر واقع شود).

پیشرفت او قابل ملاحظه بود اما در مقایسه با یک نوزاد در فراگیری زبان بسیار کند بود. جنی برای رسیدن به مرحله ی تلگرافی گفتار به چند سال وقت نیاز داشت و چند سالی را نیز برای جملات طولانی تر و کامل‌تر سپری کرد.

به طور کلی جنی بسیار کم حرف بود و هرگز مانند کودکان طبیعی که در فرایند زبان آموزی از بازی‌های زبانی و تولید بی مقدمه و خود به خود عبارات استفاده می‌کنند بهره ای نجست .

زبان آموزی جنی برای مدت هشت سال زیر نظر گرفته شد و پس از این مدت پیشرفت نا امید کننده بود. توانایی زبانی او چه به لحاظ تولید و چه به لحاظ درک پایین‌تر از حد طبیعی بود و گفتار او غیر دستوری باقی ماند. جنی با وجود مراقبت و توجه فراوان نتوانست دانش زبانی خود را تا سطح طبیعی فرا بگیرد. (داستان های دیگر در این خصوص از کودکان جدا مانده از زبان را می‌توانید در کتاب روانشناسی زبان انتشارات سمت بخوانید).

یادگیری زبان در کودکان

همان‌طور که دیدید جنی هرگز نتوانست خودش را با افراد هم سن خودش از لحاظ توانایی های زبانی هماهنگ کند. به نظر می‌رسد مهم ترین علت آن است که یادگیری زبان دارای سن مخصوصی برای فراگیری است که اگر آن سن بگذر یادگیری اتفاق نخواهد افتاد و یا بسیار کند خواهد شد .

حال می‌خواهیم ببینیم زبان در کودکی چگونه و با چه ویژگی هایی فرا گرفته می‌شود .

نخستین واژه ها در کودکان بهنجار از چهار ماهگی تا هجده ماهگی یا حتی دیرتر نمایان می‌شود. یعنی به طور متوسط در ۱۰ ماهگی،  بخشی از این تغییر پذیری زبان کودک ناشی رشد فیزیکی و آمادگی عضلات دهان و گلو برای ادای کلمات و بخشی نیز به رشد نسبی مغز مربوط می‌شود. همانطور که می‌دانیم دو ناحیه ی اصلی مغزی برای فراگیری زبان نواحی بروکا در لوب پیشانی چپ و ورنیکه در لوب گیجگاهی چپ است. کودکان در ابتدا یاد می‌گیرند که به سخنان دیگران گوش دهند و آن را فهم کنند و در ادامه توانایی ادای کلمات را کسب می‌کنند. لذا فهم زبان (ورنیکه) مقدم بر تولید آن (بروکا) است.

کودک تقریبا در سن ده یا یازده سالگی است که تمام ساختار های زبان را فرا می‌گیرد؛ سنی که جنی تازه شروع به یادگیری زبان کرد. لذا او به دلیل نگذراندن سیر طبیعی یادگیری زبان متناسب با سن هیچ موقع تنوانست زبان را به درستی فرا بگیرد.

یکی از مهم ترین مسائل برای یادگیری زبان در کودک حافظه است. روشن است که اگر کودکان واژه ها، عبارات و جملاتی را که قبلا شنیده اند را به یاد نیاورند بیان محکمی برای به کاربستن زبان پدید نخواهد آمد. کودکان حافظه ی خارق العاده ای دارند و این حافظه صرفا در حوزه ی زبان نیست. در جنبه های دیگر زندگی مانند به خاطر آوردن اشیا، موسیقی، رخداد های گذشته و جنبه های شناختی دیگر حافظه ی کودک قابل توجه است.

شاید یکی از دلایلی که باعث شد جنی زبان را نتواند به نیکی فرا بگیرد حافظه ی او بود که دیگر حافظه ی خارق العاده ی کودکی را در اختیار نداشت .

در گذشته عقیده بر این بود که کودکان زبان را از راه تقلید کسب می‌کنند. اینکه کودکان الگو های آهنگ و صداهای زبان را از راه تقلید یاد می‌گیرند و نیز تلاش می‌کنند تا ترتیب واژه های یک جمله را هر چه بیشتر با جملات بزرگسالان همانند سازی کنند.

اما امروزه توجه پژوهشگران به اشتباه های کلامی کودکان جلب شده است و نشان داده اند که استفاده از این اشتباهات گفتاری و نواقص ساختاری و کلامی در نتیجه ی تقلید پدید نیامده است. بلکه کودکان در ذهن خود قواعدی را سامان داده اند و بر مبنای این قواعد چنین لغاتی را تولید می‌کنند؛  نه صرفا تقلید بی هیچ تصرف.

زبان تفکر است یا تفکر زبان ؟

پرسش دیگری که در ماجرای جنی به آن رسیدیم آن بود که اگر جنی یا یک فرد دیگر که زبان و گفتار و کلام ندارد آیا تفکر هم ندارد؟

رویکرد های قدیمی تر در روانشناسی از جمله رفتارگرایی معتقد بودند که “تفکر چیزی نیست جز سخن گفتن با خود.” (جان بی واتسون) از نظر بلوم فیلد تفکر نظامی از حرکات گفتار واقعی فرض می شد که به مرحله ی غیر قابل رویت کاهش می یافت . و یا رایل تفکر عادی را نوعی مونولوگ درونی برای سخن گفتن با خود در نظر می‌گرفت.

البته این نگاه نیز مخالفانی دارد. این گروه از روانشناسان استدلال هایی دارند ازجمله آن‌که :

* درک کلام مقدم بر تولید گفتار است: همانطور که گفته شد پژوهش‌ها نشان می‌دهند که درک کلام همواره مقدم بر تولید آن است. این بیانگر آن است که کودکان بدون آن‌که هنوز گفتاری داشته باشند، مفاهیم و ایده ها را در ذهنشان فرمول بندی می‌کنند و یا تفکر می‌کنند. به بیانی دیگر تفکر کودک مقدم بر گفتار آن‌هاست و می‌توان نتیجه گرفت که تولید گفتار مبنای تفکر نیست بلکه بالعکس است .

* درک گفتار در کسانی که نقص گفتاری  دارند: کودکانی هستند که به طور مادرزاد لال به دنیا می‌آیند، اما به لحاظ ذهنی و مغزی بهنجار اند. نمی‌توانند گفتار تولید کنند ولی می‌توانند درک آن را فرا بگیرند. بنابراین نمی‌توان گفت که این کودکان به دلیل عدم وجود گفتار فاقد تفکر هستند .

نکته پایانی آنکه ما هیچ وقت تاثیر زبان و فرهنگ را بر سیر و جریان تفکر منکر نیستیم و هم چنین تاثیر تفکر بر زبان را هم می پذیریم. اما این دو لزوما لازم و ملزوم یکدیگر نیستند و نمی‌توان برای تفکر مبنای زبان را در نظر گرفت. اما به رغم آن‌که زبان نه مبنای تفکر و نه برای عملکرد آن ضروری است، می‌تواند بر آن موثر باشد .

نویسنده: سید محمد صحاف


دانلود + ادامه مطلب

تیپ شخصیتی شما چیست؟( براساس تیپ‌های شخصیتی کارل یونگ )

خودشناسی یکی از مهم‌ترین مسائل زندگی هر فرد است که در همه زمینه های زندگی او از انتخاب همسر مناسب و شغل گرفته تا شیوه های برخورد او با فشارهای روانی بسیار موثر است. از آنجایی که شناخت صفات و ویژگی‌های شخصیتی‌مان و دانستن تیپ شخصیتی خودمان یکی از گام های بزرگ خود شناسی است پیشنهاد می‌کنم که مطلب زیر را از دست ندهید.

شخصیت چیست؟

همه آدمیان از حیث داشتن شخصیت – به معنای وسیع روانشناسی- با یکدیگر همانندند، یعنی هرکس شخصیتی دارد ولی این شخصیت یا خویشتن در همه یکسان نیست. بلکه در هرکسی، به صورتی خاص می‌باشد؛ که او را از دیگران متمایز می‌کند. تفاوت‌هایی که افراد با یکدیگر دارند، به حدی است که نمی‌توان از میان آن‌ها حتی دو نفر را پیدا کرد که از هر لحاظ شبیه هم باشند. هر انسان و رویدادی در نوع خود منحصر به فرد است. با وجود این، بین بسیاری از انسان‌ها و رویدادهای زندگی آن‌ها آنقدر شباهت وجود دارد که بتوان نکات مشترکی را در نظر گرفت و درست همین الگوهای رفتاری است که روانشناسان شخصیت در پی آنند. آن ویژگی که می‌تواند به ما کمک کند تا خود و دیگران را بهتر بشناسیم، در اصطلاح « شخصیت» نامیده‌ می‌شود.

شاید کمتر واژه‌ای را بتوان یافت که به اندازه شخصیت برای همگان آشنا و در عین حال معنی‌دار باشد ولی تعریف آن بسیار پیچیده و بغرنج است. اصطلاح شخصیت، مفهومی گسترده و وسیع دارد و نمی‌توان تعریف قاطعی از آن ارائه داد. برخی تعاریف شخصیت عبارتند از:

  • خویشتنی سازمان یافته که محور تمام تجربه‌های وجودی افراد است.
  • مجموعه عوامل درونی که تمام فعالیت‌های فردی را جهت می‌دهد.
  • رشد انسان از یک سلسله مراحل و وقایع روانی- اجتماعی ساخته شده و شخصیت انسان تابعی از آن‌هاست.
  • مجموعه‌ای سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتا ثابت و مداوم که بر روی هم، یک فرد را از افراد دیگر متمایز می‌سازد.

شخصیت را به شیوه‌های بسیار مختلفی تعریف کرده‌اند. بعضی از روانشناسان این کلمه را تنها در ارتباط با رفتارهای قابل مشاهده به کار می‌برند، برخی هم آن را شامل ارتباطات مربوط درون نگری می‌دانند و برخی دیگر هم آن را مجموعه‌ فردی الگوهای تفکر، انگیزش و عواطف می‌دانند (راس،۱۹۹۴). شخصیت در دیدگاه‌های مختلف تعاریف متفاوتی دارد، اما به عنوان تعریف قابل قبولی که به طور نسبی حاوی ویزگی‌های مشترک تعاریف ذکر شده باشد، می‌توان آن را مجموعه‌ ویژگی‌های جسمی، روانی و رفتاری که هر فرد را از افراد دیگر متمایز می‌کند، تعریف کرد (کریمی، ۱۳۹۴).

تیپ‌های شخصیتی هشت گانه یونگ

یونگ در شخصیت انسان وجود دو نوع نگرش را تشخیص داده است: برونگرایی و درونگرایی. خیلی از ادراک‌های هشیار و واکنش‌های ما به محیط، توسط نگرش‌های ذهنی متضاد برون گرایی و درون گرایی تعیین می‌شوند. یونگ معتقد بود که انرژی روانی می‌تواند از بیرون به سمت دنیای خارج یا به درون، به سمت خود هدایت شود. همه‌ی افراد قابلیت هر دو گرایش را دارند. اما در نهایت؛ فقط یکی در شخصیت مسلط می‌شود. نگرش برون‌گرایانه، انسان را به‌سوی دنیای عینی بیرون سوق می‌دهد، درحالی که نگرش درون‌گرایانه، او را متوجه دنیای درون خود می‌نماید. این دو نگرش،  معمولا در هر شخص وجود دارد، ولی به طور معمول یکی غالب وآگاه و دیگری مغلوب و ناخودآگاه است (قلی‌زاده،۱۳۷۶). یونگ برای هر کدام(افراد درون گرا و برون گرا) خصایصی می‌شمارد. درون‌گرایی معرف طبیعتی مردد، متفکر و کمرو است که خودش را برای خودش می‌خواهد و خود را پس می‌کشد و همیشه دفاعی عمل می‌کند و موشکافی توام با بی‌اعتمادی را ترجیح می‌دهد. اما برون‌گرایی معرف طبیعت زود جوش، رک و خوش برخوردی است که به راحتی با وضعیت تطبیق می‌یابد، سریعا دلبستگی پیدا می‌کند، بی‌اعتمادی و تردیدها را کنار می‌گذارد وبا اعتمادی جسورانه به استقبال ناشناخته‌ها می‌رود. البته یونگ می‌گفت آدم کاملا درون‌گرا یا برون‌گرا نداریم، بلکه هر آدمی گزیده‌هایی از این دو را دارد (رایکمن، ۱۳۹۱).

برون‌گرایان همچنین به لحاظ اجتماعی جسورند. درون گرایان اغلب خجالتی‌اند. به نظر یونگ در انسان، چهار کنش یا فعالیت اساسی روانی نیز وجود دارد که عبارت اند از: تفکر، احساس، ادراک و الهام. ادراک و الهام از کارکردهای غیرعقلانی هستند و تفکر و احساس از کارکردهای عقلانی که شامل قضاوت و ارزیابی درباره تجربیات می‌شوند( شاملو،۱۳۸۲).

۱_تفکر: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی‌تر است می‌کوشند جهان را با استدلال بشناسند و به روابط منطقی جهان توجه دارند.

۲_احساس: افرادی که این کنش در آن‌ها مسلط است می‌کوشند جهان را با احساسات خوشایند و ناخوشایندی که از تجربه‌های خود دارند بشناسند.

۳_حس کردن : به معنای جمع‌ آوری اطلاعات از طریق حواس است. فردی با این مشخصات ترجیح می‌دهد که از طریق نگاه کردن،گوش دادن و یادگیری با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کند. حس کردن، به معنای درک بدون قضاوت است.

۴_شهود: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی تر است در شناخت جهان، به یک ناخودآگاه یا ادراک درونی توجه دارند و می‌کوشند به نیروی نهانی موجود در اشیا پی‌ببرند. یونگ آن را به «دیدن زوایای پنهان» تشبیه کرده است.

همه این کارکردها تا اندازه‌ای در همه افراد وجود دارند و ایده آل این است که فرد در پی ارتقا و رشد همه‌ی این کارکردها باشد. اما هر فردی یک کارکرد برتر دارد و سایر کارکردهای او رشد کمتری کرده اند. ترکیب نگرش برون‌گرایانه یا درون نگرانه با غالب‌ترین کارکرد فرد، تعیین کننده منش و سنخ شخصیتی اوست. در ادامه طبقه بندی انواع سنخ‌های شخصیتی آمده است. (یونگ خودش را درون  گرای شهودی توصیف کرده است).

۱-سنخ فکری برون‌گرا: چنین افرادي بر طبق قواعد انعطاف ناپذیري زندگی می‌کنند. آن‌ها احساسات و هیجان‌هاي خود را سرکوب کرده، درتمام جنبه هاي زندگی خود واقع‌گرا هستند. دانشمندان در این سنخ قراردارند.

۲- سنخ احساسی برون‌گرا: این افراد تفکر خود را بازداري کرده و شدیدا هیجانی هستند. آن‌ها از ارزش‌ها، اصول اخلاقی و آداب و رسومی که آموخته‌اند، دست برنداشته و از آن‌ها پیروي می‌کنند و به طور غیرمعمول نسبت به انتظارات و عقاید دیگران حساس هستند. اغلب زنان داراي این تیپ شخصیتی هستند.

۳- سنخ ادراکی برون‌گرا: این سنخ شخصیتی متوجه لذت و شادي و تداوم تجربه‌ها و حس‌هاي جدید است. چنین اشخاصی شدیدا واقعیت‌مدار بوده و تا اندازه زیادي با افراد و موقعیت‌هاي مختلف انعطاف پذیر هستند.

۴-سنخ الهامی برون‌گرا:  این افراد به خاطر توانایی زیاد خود در بهره‌برداري از فرصت‌ها، در تجارت و سیاست کارایی بالایی دارند. آن‌ها جذب عقاید جدید شده و خلاق هستند.

۵-سنخ فکری درونگرا: این افراد سازگاري خوبی با دیگران ندارند، در بیان افکار خود مشکل دارند و ظاهرا بی‌احساس بوده و توجهی به دیگران ندارند. آن‌ها نه بر احساس خود، بلکه بر اندیشه هاي خود متمرکزند.

۶-سنخ احساسی درونگرا: در این افراد تفکر و ابراز بیرونی هیجان سرکوب شده است. آن‌ها به نظر دیگران اسرارآمیز و دست نیافتنی می‌آیند و آرام و متواضع هستند.

۷-سنخ ادراکی درون‌گرا: این افراد غیرمنطقی هستند و از دنیا بریده ا‌‌‌ند. آن‌ها به بیشتر فعالیت‌هاي انسان با خیرخواهی و سرگرمی می‌نگرند.

۸- سنخ الهامی درون‌گرا: این افراد ممکن است چنان به شهود توجه کنند که ارتباط اندکی با واقعیت داشته باشند. آن‌ها رویایی و خیال‌پرداز هستند (شولتز، ۱۹۹۴؛ ترجمه ي کریمی،۱۳۷۸ .(

آزمون شخصیت مایرز بریگز و شانزده تیپ شخصیتی

کاترین بریگز و دخترش ایزابل مایرز در سال ۱۹۲۳ چهار ترجیح شخصیتی و شانزده تیپ شخصیتی را مطرح کردند، سنخ های شخصیتی آن‌ها برای اندازه‌گیری کردن چهار بعد دوگانه برونگرایی-درونگرایی، حسی- شهودی، فکری- احساسی، قضاوتی- ملاحظه کننده طراحی شده است (هیگس،۲۰۰۱). صاحبان هر یک از جنبه‌های شخصیت به شیوهای خاص رفتار می‌کنند و دارای انتظارات خاصی هستند. توانایی منحصر به فرد و نیازهای متفاوتی دارند و بر اساس الگوی شخصیتی خود دارای نیازها، انتظارات، انگیزه‌ها و توقعات و اهداف خاصی هستند (نصیری‌پور و هلالی ناب، ۲۰۰۸).

مایرز و مادرش کاترین بریگز برای قابل فهم‌تر کردن نظریه تیپ‌های شخصیتی یونگ و کاربرد آن در زندگی افراد و گروه‌ها، آزمونی طراحی کردند به نام آزمون MBTI  که بیشتر بر روی افراد سالم کاربرد دارد. این ابزار چهار ترجیح هر فرد را شناسایی می‌کند و بر این‌اساس ۱۶تیپ شخصیتی دقیق را تعیین می‌کند.

این ابزار برای تفكیك افراد نیست، بلكه تنها ابزاری است كه اجازه می‌دهد ترجیحات افراد در مورد مفاهیم زندگی فهمیده شود. این ترجیحات در نهایت به تفاوت در یادگیری، اشكال ارتباط، مدیریت تضاد و روابط منجر می‌شود.

تیپ‌ها به‌صورت ویژگی‌هایی دو قطبی و متضاد بیان می‌شوند. افراد با توجه به نظریه تیپ شخصیتی از یكی از ۴حالت زیر در رفتار خوداستفاده می‌کنند:

۱-چگونه یك شخص انرژی می‌گیرد؟ از طریق برونگرایی  (E) در مقابل درونگرایی(I)؛
.۲چه اطلاعاتی را فرد دریافت می‌كند؟ از طریق حس گرایی (S) در مقابل شهودگرایی(N) ؛
.۳چگونه یك فرد تصمیم می‌گیرد؟ تفكری ( T) در مقابل احساسی(F)؛
.۴سبك زندگی كه فرد می‌پذیرد: قاطعیت(J)Jدر مقابل انعطاف پذیری(P).

بر این اساس تیپ شخصیتی تمام افراد را در شانزده تیپ دسته‌بندی شدند. تمام تیپ‌های شخصیتی به یك اندازه ارزشمند هستند. هیچ تیپ شخصیتی بهتر یا بدتر نیست، تیپ شخصیتی افراد بیانگر میزان هوش افراد نیست و نمی‌توان از روی آن موفقیت اشخاص را پیش‌بینی كرد. اما روانشناسان با توجه به تیپ شخصیتی اشخاص، می‌فهمند كه چه عواملی به آن‌ها انگیزه می‌دهد و در شرایط گوناگون چه رفتاری بروز می‌دهند.

منابع

  • کاظم‌پور،بهنام (۱۳۹۲)،بررسی رابطه بین تیپ‌های شخصیتی یونگ با سلامت روان و رضایت زناشویی(پایان نامه کارشناسی ارشد)، دانشگاه علامه طباطبائی.
  • عبدالوند، مهری(۱۳۹۵)،بررسی رابطه بین تیپهای شخصیتی و سرایت عملکرد کارکنان شرکت پاکشو( پایان نامه کارشناسی ارشد)، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات.


دانلود + ادامه مطلب

ازدواج کردن دانستن چه نکاتی را می‌طلبد؟

در سری قبل مطالبی گفته شد که دانستن آن‌ها قبل از ازدواج واجب است. مثل  اینکه پنج زبان عشق وجود دارد و هر فردی زبان عشق مخصوص به خود را دارد. ما برای ابراز واقعی احساسمان و تحکیم ازدواجمان نیاز داریم‌، زبان عشق خود و دیگران را بیابیم. هر فرد با دانستن اینکه زبان عشق مخصوص به خود را دارد، درک بهتری پیدا می‌کند که افراد زبان عشق مخصوص به خودشان را دارند.

در این سری مطالب خواهیم گفت:

چگونه می‌توانید زبان عشق خود را در ازدواج پیدا کنید؟

برای اینکه بتوانید احساس واقعی خود را ابراز کنید و ازدواجی سراسر از رضایت داشته باشید باید بتوانید زبان عشق خود و دیگران را بیابید.

برای پیدا کردن زبان عشق اصلی خود ابتدا باید سه مورد را بررسی کنید:

۱-رفتارهای خود

در ابتدا هر فرد باید رفتار های خود را بررسی کند. شما به طور معمول چگونه عشق و تحسین خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنید؟ اگر به صورت سخاوتمندانه ای در صحبت با دیگران از کلمات تاییدی استفاده می‌کنید، پس شاید زبان عشق اصلی شما کلمات تاییدی باشد “من عاشق طرز حرف زدن و لبخندتم! واقعا زیباست. از ازدواج با تو خوشحالم”

اگر همیشه به دنبال کمک کردن و یاری رساندن به دیگران هستید، زبان عشق شما خدمت کردن است.

اگر محبتتان را به دیگران با هدیه دادن ابراز می‌کنید، پس شاید آنچه که می‌خواهید هدیه گرفتن باشد.

اگر از خوردن یک فنجان چای یا قدم زدن با دوستتان لذت می‌برید، شاید زبان عشق شما باهم بودن است.

و در آخر اگر دیگران را به آغوش می‌کشید یا دستتان را پشت آن‌ها می‌گذارید شاید زبان عشق اصلی شما تماس بدنی باشد.

۲-شکایت های اصلی

به طور معمول از چه چیزهایی شکایت می‌کنید؟ در هر نوع ارتباطی که دارید معمول ترین گلایه های شما از چه چیزهایی است؟ از زندگی؟ از ازدواجتان؟

اگر به خود می‌گویید “هیچ کاری را درست انجام نمی‌دهم” در واقع شما نیاز به کلمات تاییدی دارید و شاید زبان عشق شما کلمات تاییدی باشند.

معمولا گلایه می‌کنید کسی به شما کمک نمی‌کند؟ پس شاید زبان عشق شما خدمت کردن باشد.

اگر به اطرافیانتان که از سفر بازگشته اند، گلایه می‌کنید که چرا برایتان یادگاری نیاورده اند؛ احتمالا زبان عشق شما هدیه گرفتن است.

به دوستانتان شکایت می‌کنید که وقت کمی را برای با شما بودن می‌گذارند؟ زبان عشق اصلی شما می‌تواند باهم بودن باشد.

از اینکه تماس بدنی ندارید گله می‌کنید و خواستار این هستید که دست طرف مقابلتان را بگیرید؟

در ازدواجتان به دنبال چه چیزی هستید؟ فکر کنید!

۳-چه چیزهایی را درخواست می‌کنید

هنگامی که کاری را انجام می‌دهید و می‌پرسید کارم خوب بود؟ شما می‌خواهید که کلمات تاییدی بشنوید.

اگر در ازدواجتان، تقاضا می‌کنید همسرتان به شما کمک کند؛ زبان عشق شما خدمت کردن است.

اگر به دوستتان که به سفر می‌رود، سفارش کیف با مشخصات دلخواهتان را می‌دهید؛ زبان عشق شما هدیه گرفتن است.

اگر از دوستانتان تقاضا می‌کنید که بروید و قدم بزنید و باهم بستنی بخورید؛ زبان عشق شما می‌تواند باهم بودن باشد.

اگر می‌خواهید طرف مقابل شما دست شما را بگیرد، پس تماس بدنی تاثیر احساسی عمیقی روی شما می‌گذارد.

پس شما می‌توانید با بررسی رفتارها، شکایات خود و درخواست هایتان به زبان عشق خود پی ببرید. شما می‌توانید این سه مورد را در طرف مقابلتان بررسی کنید و از او سوال بپرسید و به زبان عشق او هم پی ببرید. یک ازدواج موفق نیازمند بررسی رفتارها، شکایات و درخواست ها در زندگی مشترک است.

یک نکته که حائز اهمیت است، یادگیری سخن گفتن با یک زبان عشقی غیر از زبان عشق خودتان، نیازمند تلاش و زحمت است. تحکیم ازدواجتان نیاز به تلاش دارد.

زنده نگهداشتن عشق رمانتیک در یک زندگی زناشویی نیازمند یک مرحله ی انتقال موفق از مرحله ی اول به مرحله ی دوم است. یادگرفتن زبان عشق اصلی یکدیگر در دوران نامزدی این انتقال را بسیار آسان می‌نماید و باعث بهبودی رابطه ی زوجین می‌شود، در نتیجه می‌توانید ازدواج موفقی داشته باشید.

یکی از مهارت هایی که افراد باید قبل از ازدواج با آن آشنا شوند، زبان های عذر خواهی است.

مشاوران به این نتیجه رسیده اند که هیچ ازدواج سالمی بدون عذرخواهی و بخشش وجود ندارد. کلمات و اعمالی که باعث دلخوری و رنجش طرفین شده است باعث ایجاد موانع عاطفی واحساسی می‌گردد. رنجش ها تنها زمانی از بین می‌روند که ما  عذرخواهی کنیم و طرف مقابلمان تصمیم بگیرد که ما را ببخشد.

در عذرخواهی، هر فردی شیوه و زبان عذرخواهی خود را دارد که متناسب با شیوه ی خود عذرخواهی می‌کند یا عذرخواهی طرف مقابل را می‌پذیرد.

به طور مختصر به پنج زبان عذرخواهی اشاره می‌شود:

۱-اظهار پشیمانی

در این زبان عذرخواهی “متاسفم” می‌تواند کلمه ی اولیه ی خوبی باشد، اما متاسفم به تنهایی بیش از حد کلمه عامی است. شما باید در پس این کلمه توضیح دهید برای چه چیزی متاسف هستید:

” متاسفم که توی خیابان معطل شدی، ترافیک خیلی سنگینی بود و با اینکه نیم ساعت زودتر راه افتادم اما دیر رسیدم”

این زبان عذرخواهی یک زبان احساسی است. در این زبان شما ناراحتی قلبی خود را که ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥ ﺯﻳﺎﺩ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﻳﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ در درون شما ایجاد شده است به او ابراز می‌نمایید.

اگر کسی که شما او را رنجانده اید؛ این زبان عذرخواهی اش باشد، آنچه که این فرد می‌خواهد بداند این است که “آیا متوجه هستی که رفتارت چقدر مرا رنجانده است؟” هرچیزی کمتر از این نوع عذرخواهی برای این فرد بی معنی است.

۲-پذیرش مسئولیت

در این زبان، عذرخواهی فرد با عبارت “اشتباه کردم” آغاز می‌شود و سپس به این صورت ادامه پیدا می‌کند که فرد توضیح می‌دهد کدام بخش از رفتارش اشتباه بوده است.

“تنها گذاشتن تو در خیابان اشتباه بود، باید قبل از راه افتادن نقشه ی مسیر را چک می‌کردم تا متوجه می‌شدم چه مقدار ترافیک است و متناسب با وضع مسیر راه می‌افتادم”

ﻓﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺻﻠﻲ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﻲ ﺍﺵ “ﭘﺬﻳﺮﺵ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ” ﺍﺳﺖ، منتظر این است که شما اشتباه خویش را بپذیرید و مسئولیت حرف ها یا رفتارتان را به عهده بگیرید. شنیدن متاسفم برای این افراد معنی خواصی نمی‌دهد.

۳-جبران کردن

در این زبان فرد به دنبال “درست کردن مساله” است.

به عنوان مثال همسری که سالگرد ازدواجشان را فراموش کرده است:” می‌دونم که شب به این مهمی رو خراب کردم، چطور سالگرد ازدواج مان رو یادم رفت؟”. می‌دونم این شب و خراب کردم اما میشه بهم فرصتی بدی تا این شب و جبران کنم؟ ازت می‌خوام فکر کنی و بهم بگی چطوری می‌تونم برات جبرانش کنم.

تو لایق بهترینا هستی عزیزم خداروشکر که با تو ازدواج کردم.””

برای فردی که زبان اصلی عذرخواهی اش جبران کردن است آنچه که می‌خواهد بداند این است که “آیا هنوز عاشق من هستی؟”

برای فردی که زبان عذرخواهی اش جبران کردن است رفتار شما آنقدر آزاردهنده است که فرد فکر می‌کند شما چگونه می‌توانید او را دوست بدارید و این کار را انجام دهید.

۴-ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻱ ﺷﻤﺎ ﻣﺒﻨﻲ ﺑﺮ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ

در این نوع عذرخواهی فرد به دنبال طرحی است تا از بروز دوباره ی رفتار بد خود جلوگیری نماید.

مردی که برای بار دوم روز سالگردشان را فراموش کرده است می‌گوید: “این خوب نیست، می‌دانم که مثل سال قبل فراموش کردم تو لایق بهترین جشن هستی”.

“می‌توانی بهم کمک کنی تا دیگر این اتفاق نیوفتد؟ می‌تونیم سال دیگه یک ماه جلوتر روز ازدواجمون رو بهم اطلاع بدی.”

خواسته ی فرد برای تغییر کردن به طرف مقابل نشان می‌دهد که او خالصانه عذر خواهی می‌کند.

از نظر افرادی که زبان اصلی عذرخواهی آن‌ها ابراز خالصانه است، اگر شما حقیقتا عذرخواهی می‌کنید  باید به دنبال تغییر رفتارتان باشید.

۵-تقاضای بخشش

از نظر این افراد اگر شما خالص و به دنبال برطرف کردن مانع باشد عذرخواهی می‌کنید.

“امکانش هست منو ببخشی لطفا؟” ﺍﻳﻦ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺍﻓﺮﺍﺩﻱ ﻛﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺻﻠﻲ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﻲ ﺷﺎﻥ ” ﺗﻘﺎﺿﺎﻱ ﺑﺨﺸﺶ” ﺍﺳﺖ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺻﺪﺍ می‌کند.

تقاضای بخشش همان چیزی است که برای این افراد معنادار است و رنگ و بوی اخلاص و صداقت دارد.

آنچه که در یک ازدواج موفق اهمیت دارد این است که زوج ها یاد می‌گیرند ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻌﻨﺎﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﻲ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ؛ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﻲ‌ﺑﺨﺸند.

آنچه که برای بیشتر افراد مهم است و آن‌ها می‌خواهند بدانند این است که ” ﺁﻳﺎ ﺗﻮ ﺻﺎﺩﻕ ﻭ ﺧﺎﻟﺺ ﻫﺴﺘﻲ؟”

شما باید یاد بگیرید به نحوی عذرخواهی کنید که با زبان عذرخواهی اصلی طرف مقابل شما مطابقت داشته باشد. ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ دهید آن‌ها ﻫﻢ ﺧﻠﻮﺹ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ می‌کنند وشما را می‌بخشند.

سعی کنید در دوران نامزدی زبان عذرخواهی همسرتان را متوجه شوید تا لحظات بهتر و آرام تری را در زندگی داشته باشید.

پس برای داشتن یک ازدواج موفق زبان عشق و زبان عذرخواهی خود و طرف مقابلتان را یاد بگیرید و برای ابراز خالصانه و واقعی احساستان از زبان طرف مقابلتان استفاده کنید.

در این سری مطالب سعی کردیم تا مطالبی ارائه گردد که دانستن آن‌ها قبل از ازدواج می‌تواند آرامش نسبی بهتری برای شما فراهم آورد.

“برای تک تک شما ازدواجی موفق را ارزومندم”

 

منبع: کاش قبل از ازدواج میدانستم تالیف گری چپمن


دانلود + ادامه مطلب

ناتوانایی یادگیری چیست و بازی‌های مربوط به آن کدام است؟

ناتوانایی‌ های یادگیری، مشکلی است که در یک یا چند فرآیند روانشناختی پایه وجود دارد و در درک یا استفاده از زبان گفتاری یا نوشتاری کودک اثر می‌گذارد. این تاثیر می‌تواند به صورت ناتوانی در شنیدن، فکر کردن، سخن گفتن، خواندن، هجی کردن، نوشتن یا حساب کردن ظاهر شود (به پژوه، ۱۳۹۱).

مشکلات یادگیری، عبارت است از یک اختلال عصب شناختی که توانایی های مغز را در زمینه‌ی دریافت، پردازش، ذخیره کردن، بازیابی و پاسخگویی به اطلاعات تحت تاثیر قرار می‌دهد (به پژوه، ۱۳۹۱).

ناتوانایی یادگیری را باید تا زیر سن ۱۸ سالگی تشخیص داد.

هدف این اثر، تبیین ناتوانایی یادگیری و بهبود این ناتوانایی از طریق بازی درمانی است.

کرک و چالفنت (۱۹۸۴) معتقدند که مشکلات یادگیری را در دو دستة کلی می‌توان قرار داد:

الف)مشکلات یادگیری رشدی: در توجه، حافظه، ادراک، تفکر، گوش کردن، توانایی های حسی حرکتی، زبان و گفتار.

ب) مشکلات یادگیری در امور آموزشگاهی: در خواندن، نوشتن، هجی کردن و حساب کردن.

او تعدادی از مشکلات یادگیری خاص را به عنوان ناتوانایی به رسمیت می‌شناخت؛ از جمله مشکل خواندن، مشکل نوشتن، مشکل ریاضی، مشکل زبان، مشکل فونولوژیک و لکنت زبان. اما DSM-5  تلاش کرده است، که بعضی طبقه بندی ها را عمومی‌تر کند تا بتواند جنبه های مختلف و متنوع مشکلات را طوری پوشش دهد که بر شروع آن‌ها در کودکی تاکید شده باشد و این مشکلات از مشکلات مرتبط با سایر مشکلات (مثلا از مشکلات طیف اوتیسم) تفکیک شوند. به این ترتیب، مشکل یادگیری به مشکل یادگیری خاص تغییر نام و ماهیت داده و مشکل خواندن، مشکل نوشتن و مشکل ریاضی که هر یک قبلا یک مشکل مستقل و مجزا محسوب می‌شدند، اکنون به عنوان یک اسپسیفایر در مشکل یادگیری خاص گنجانده شده است. یعنی، از این به بعد مشکلی به نام مشکل خواندن، مشکل نوشتن، یا مشکل ریاضی نخواهیم داشت. مثلا، از این به بعد روانپزشکان و روانشناسان بالینی نخواهند گفت که این کودک به مشکل خواندن (دیسلکسیا) مبتلاست. در عوض خواهند گفت که به مشکل یادگیری خاص یا اسپسیفایر دیسلکیا مبتلاست (گنجی، ۱۳۹۲).

ملاک تشخیصی بر اساس DSM-5

ناتوانایی یادگيری براساس مشکلاتی در یادگيری و استفاده از مهارتهای اساسی تحصيلی زیر مشخص می‌شود که وجود حداقل یکی از آنها به مدت حداقل ۶ ماه ضروری است.

  • خواندن نادرست یا آهسته و نيازمند تلاش زیاد.
  • مشکل در درک و فهم آنچه خوانده می‌شود.
  • مشکل در هجی کردن.
  • مشکل در بيان نوشتاری.
  • مشکل در تسلط بر مفهوم اعداد، واقعیت های عددی یا محاسبه.
  • مشکل در استدلال ریاضی.
  • مهارتهای اساسی تحصيلی پایين تر از انتظار.

در تشخیص این ناتوانایی به سه مسئله باید توجه داشت:

  • مهارتهای اساسی تحصيلی فرد، پایين تر از انتظار است.
  • آغاز اختلال در دروان تحصيل و تظاهر آن در دوره های بعدی است.
  • ناتوانی های هوشی و سایر اختلالات دخيل نيستند.

الف) اختلال یادگیری با مشکل در خواندن:

  • مشکل در صحت و دقت خواندن کلمه
  • مشکل در ميزان و سيالی خواندن
  • مشکل در درک مطلب خواندن

ب) اختلال یادگیری با مشکل دربیان نوشتاری:

  • مشکل در صحت یا دقت هجی کردن
  • مشکل در دستور  زبان
  • مشکل در وضوح یا سازمان بندی بيان نوشتاری

ج) اختلال یادگیری مشکل  در ریاضیات:

  • مشکل در درک اعداد
  • مشکل در حفظ واقعیت های عددی
  • مشکل در صحت و دقت یا سيالی محاسبه
  • مشکل در دقت و صحت استدلال ریاضی

پیشگیری از ناتوانایی در سطح اولیه:

اگر چه  کودکان خردسال پیش از دبستان که دارای ناتوانایی های یادگیری هستند، هنوز با فعالیت های جدی یادگیری رو برو نشده اند؛ اما اغلب نشانه هایی  از مقدمات شکست تحصیلی را دارند. اگر این کودکان در طول سال های قبل از دبستان تشخیص داده شوند، می‌توانند تحت آموزش لازم قرار گیرند(کمیته مشترک ملی ناتوانی های یادگیری،۲۰۰۵). آشکار است که هر چه سریع تر کودکان خردسال مبتلا به ناتوانی یادگیری را شناسایی کنیم، زودتر می‌توانیم برنامه مداخله ای زود هنگام را برای کمک به آن ها شروع کنیم و مهم‌تر که می‌توانیم از ناتوانایی های آن‌ها پیشگیری کنیم(لرنر،۲۰۰۴).

  • در این میان نقش مربیان بسیار اهمیت دارد. آموزش و آگاهی مربیان از نشانه های اختلال یادگیری و نقش حافظه فعال و ظرفیت حافظه فعال و تمریناتی که باعث رشد حافظه فعال می‌شود و جلوگیری از بیش باری حافظه فعال توسط مربیان بسیار اساسی است.
  • تجهیز کردن معلم ها با آموزش مواد درسی بر اساس کارکردهای اجرایی
  • آموزش معلم ها برای شناسایی و غربالگری اولیه بر اساس نشانه های رفتاری دانش آموزان  دارای ضعف در حافظه فعال)عدم پیروی از دستورات،فراموش کردن تکالف روزانه…..)
  • مناسب سازی محیط کلاس و خصوصا محتوای آموزشی
  • استفاده از تکنیک هایی برای ساختارمند کردن اطلاعات. راهبردهای یادیار، نحوه ترسیم نمودار، تجسم سازی وتقطیع، مفهوم پردازی، رمز گذاری و…

   پیشگیری ثانویه

  • بعد از شناسایی و تشخیص و سنجش حافظه فعال طراحی پروتکل ارتقا حافظه فعال دیداری_فضایی و شنیداری و آموزش به دانش آموز، معلم و والدین
  • ارایه رهنمود به معلمان مربوطه جهت تدریس به این دانش آموزان و مدیریت کلاس با توجه به ویژگی دانش آموزان(تجسم سازی ذهنی،رمز گذاری،سازماندهی و طبقه بندی اطلاعات و…..)
  • مناسب سازی محتوای آموزشی با توجه به ظرفیت حافظه فعال، زمان و تلاش
  • به ظرفیت و فضای حافظه فعال توجه کنیم.
  • زمان:در افراد دارای حافظه فعال ضعیف میزان سرعت ارائه اطلاعات باید کمتر باشد و دستورات باید مرحله به مرحله انجام شود.
  • تلاش:در اینگونه افراد استفاده از جملات ساده، واژگان کمتر ساختار ساده تر، کلمات ربط کمتر استفاده شود تا فرد دچار بیش باری درحافظه فعال نشود .

در ادامه تعدادی بازی آموزش داده می‌شود که با استفاده از آن‌ها می‌توان به بهبود اختلال یادگیری خاص کمک کرد.

الف) بازی های مربوط به اختلال یادگیری در ریاضیات

– مفهوم طبقه بندی در کودک باید نهادینه شده باشد و اگر نشده باشد می‌توان دکمه ها را در سطلی ریخت و از کودک خواست تا آن ها را جدا کند.

– مانند شکل زیر مفهوم رنگ و اشکال را به کودک یاد داد.

–  اعداد را روی یک کاغذ نوشته و از او بخواهیم تا با ماشین اسباب بازی اش همانطور که آن‌ها را می‌نویسد از روی آن‌ها حرکت کند.

ب) اختلال یادگیری در مشکل بیان نوشتاری

– کلمات را در کاغذی بنویسیم و از کودک بخواهیم با سیم یا کاموا  روی آن ها را پر کند.

– در سینی که کف آن رنگی است، مقداری برنج  یا آرد ریخته و از کودک بخواهیم تا کلمات را با انگشت در بین برنج یا آرد بنویسد.

– روی زمین با چسب کاغذی یا گچ کلمات را بنویسیم و از او بخواهیم روی آن راه برود . (همان مدلی که نوشته را می‌نویسیم، روی آن راه برود.)

 

ج)اختلال یادگیری در مشکل خواندن

– داستانی را برای کودک تعریف کنیم و در میان داستان مدام از کودک سوال شود .

– حروف را رنگی کنیم و سپس بخواند.

– باید متوجه شد که مشکل کودک چسباندن حروف به یکدیگر است یا خواندن خود حروف. سپس با توجه به نتیجه، باید تمرکز را بر حل آن مسئله معطوف ساخت.

 

منبع: مطالب فوق خلاصه شده ی کارگاه اختلال یادگیری خانم آزیتا محمدپور است.


دانلود + ادامه مطلب

مشاوره‌ی پیش از ازدواج چیست و چرا اهمیت زیادی دارد؟

به طور کلی داشتن خانواده از مهم ترین اهداف زندگی و داشتن ازدواج موفق از بالاترین ارزش ها در زندگی به شمار می‌رود.

مشاوره پیش از ازدواج به افراد کمک می‌کند تا به طور موثری برای ازدواج خود تصمیم گیری نمایند؛ به صورتی که این تصمیم به یک ازدواج موفق بیانجامد.

ازدواجی موفق خواهد بود که رضایت و لذت زن و شوهر تامین شود؛ کمترین میزان دعوا و درگیری و تنش را داشته باشد و هر دو نفر در زندگی به رشد و بالندگی برساند، در حالیکه هر کدام به رشد و بالندگی دیگری نیز کمک خواهد کرد و اسباب آسایش و آرامش یکدیگر را فراهم کنند.

در سال‌های اخیر عواملی مثل پیچیده شدن روابط و مسایل در دنیای امروز، تغییر نقش زنان و مردان در جامعه نسبت به گذشته، بالا رفتن آمار طلاق، خشونت های خانگی، اعتیاد، مشکلات اقتصادی و مسایل اجتماعی و… باعث پررنگ تر شدن اهمیت مشاوره پیش از ازدواج شده است.

اگر چه مراجعین برای مشاوره پیش از ازدواج به چندین  و چند دسته تقسیم می‌شوند، اما رایج ترین مراجعان برای مشاوره پیش از ازدواج شامل دختر و پسر هایی هستند که برای گرفتن تصمیم ازدواج با یکدیگر نیاز به کمک و مداخله ی علمی مشاور دارند.

مشاوره پیش از ازدواج دو هدف اصلی را دنبال می‌کند:

۱.شناسایی عوامل خطرساز و بحران آفرین در زندگی مشترک بین دختر و پسر.

۲.چگونگی کم کردن و یا از بین بردن این عوامل خطر ساز .

در این راه علاوه بر آگاهی دادن به هر دو نفر در رابطه با عوامل خطر سازی که در خودشان یا طرف مقابلشان وجود دارد، تلاش خود را در جهت بهبود یا از بین بردن این عوامل می کند.

چندین محور در مشاوره پیش از ازدواج دارای اهمیت بررسی هستند، برای مثال:

جذابیت فیزیکی و عاطفی:

که از فاکتور های مهم قابل بررسی می‌باشد. به طور کلی ادراک زیبایی به صورت فرد به فرد و زمان به زمان متفاوت است. در این عامل نگاه فرد در شرف ازدواج به زیبایی بررسی خواهد شد. انعطاف پذیری در ادراک زیبایی فرد وقتی بیشتر است که درک زیبایی را به درون خود ارجاع دهد.گاهی حال روحی افراد یا رفتار طرف مقابل هم در درک زیبایی افراد موثر خواهد بود. ارجاع درک زیبایی به طور کلی به بیرون از خود یکی از عوامل خطر ساز خواهد بود. مثل کسی که کشش جنسی خود را تابع ادراک زیبایی خود بداند.

اصولا جذابیت جنسی تا زمانی وجود دارد که سطح هورمون های جنسی در بدن فرد بالاست.

از نظر آبراهام مازلو انسان هایی که پختگی روانی دارند ادراک زیبایی را از کشش جنسی جدا می‌کنند.

تشابهات اجتماعی در دختر و پسر

که مهم ترین آن‌ها شامل:

الف.سن افراد:سن پایین در ازدواج از عوامل خطر ساز خواهد بود. در این موارد به مساله ی شکل گرفتن هویت و دوم به میزان مهم بودن قضاوت مردم در افراد با سن پایین تر توجه می‌شود.

همین طور تفاوت های سنی بین زوجین مورد بررسی قرار می‌گیرد و در صورت مشکل ساز بودن زوج ها را از مشکلات آن آگاه می‌سازند.

ب.دین:در این عامل میزان تعصبات دینی هر نفر مورد بررسی قرار می‌گیرد. مسایلی مثل وجود بحران دینی دارای اهمیت است.

ج.زبان:که در آن تفاوت های زبانی افراد و میزان تاثیر آن در زندگی مشترک آن‌ها بررسی می‌گردد.

د.محل سکونت: نظر هر کدام از طرفین در مورد محل زندگی و تصمیم آن‌ها در مورد محل سکونت در زندگی مشترکشان و همچنین مزایا و معایب آن برایشان شرح داده می‌شود.

اگر خانه ی آن‌ها قرار است کنار یکی از خانواده ها (دختر یا پسر)باشد به طور خاص در مورد آن صحبت خواهد شد تا بتوانند از مزایای زندگی کنار خانواده ی همسر استفاده کنند و از مشکلات ناشی از آن بکاهند.

به طور کلی در جوامع پیش رفته استقرار خانواده ی زن در کنار خانواده ی تازه تشکیل شده بیشتر اتفاق می‌افتد و در جوامع سنتی استقرار خانواده مرد در کنار خانواده ی تازه تشکیل شده بیشتر است.

هم چنین در مورد مزایا و معایب مهاجرت زن یا مرد به شهر محل سکونت همسر بحث می‌شود تا به بهترین شکل از مشکلات ناشی از آن عبور کنند.

ه.تشابه اقتصادی: در این مورد دختر و پسر از نظر هم‌ترازی یا نا هم‌ترازی از لحاظ اقتصادی بررسی می‌شوند که البته نا هم‌تراز بودن حتما نشانه ی خطر نیست و خطر سازی آن به افراد و مسایلی مثل: نگرش افراد به ثروت و ثروتمندان، توانایی تطابق دادن خود با فرهنگ های متفاوت، انگیزه ی فرد از ازدواج با فرد ثروتمند تر و به خصوص ظرفیت فرد در مقابل کمک های مالی که به او می‌شود و… بستگی دارد .

و.تحصیلات

ز.شغل

و…

تشابه نگرش

نگرش بخشی از ساختار شناختی ماست که بر مبنای آن در مورد خوب یا بد بودن و یا مثبت یا منفی بودن اشیا، روابط و رویداد ها قضاوت می‌کنیم و در پی آن اقدام به تشویق یا تنبیه، محاکمه یا پاداش می‌کنیم.

مسلما هر چه انسان‌ها به هم نزدیک تر باشند، سطح قضاوتشان نسبت به هم بیشتر می‌شود و همانطور که می‌دانیم هیچ رابطه ای از رابطه ی زن و شوهری نزدیکتر نیست.

واکنش انسان در مورد قضاوتی که کرده گریز ناپذیر است. هم سویی نگرش ها و پاداش های ناشی از آن باعث می‌شود حس خوشایند و به تبع آن بین زن و مرد محبت و دوستی وعشق ایجاد شود.

پختگی و آمادگی روانی _اجتماعی برای ازدواج

الف.رشد شناختی برای ازدواج که مهم ترین عوامل آن  شامل :

-استقلال فکری: عدم مجوز دادن برای دخالت در زندگی شخصی و توانایی مدیریت زندگی را استقلال فکری می‌گوییم. استقلال فکری بنیاد ازدواج است.

فردی که استقلال فکری دارد می‌داند برای حل مشکلات خودش همه چیز را نمی‌داند و نیاز به مشورت دارد.

این فرد از شکست ها و پیروزی ها درس می‌گیرد و مسولیت آن‌ها را به عهده می‌گیرد. فرد مستقل از لحاظ فکری، توانایی کار تیمی و تصمیم گرفتن به صورت جمعی را دارد. همین‌طور می‌تواند تعارضات بین فردی را به خوبی حل کند.

نظریه ی ذهن

درک این مساله که دیگران (همسر) نیازها و باورها و خواسته های متفاوت با ما دارند. نظریه ی ذهن مربوط به ژان پیاژه در مورد افراد اوتیستیک و اختلالات ذهن می‌باشد که از آن در مشاوره پیش از ازدواج استفاده می‌کنیم.

-توانایی انطباق دادن خود با فرهنگ های متفاوت

-واقعیت سنجی

-حداقل آگاهی از مراسم و آداب و رسوم و قوانین ازدواج و زندگی مشترک

ب.بلوغ عاطفی: نقش آن در ازدواج و همین طور تشخیص آن در مشاوره ی پیش از ازدواج بیش از هر چیزی در زندگی زناشویی اهمیت دارد.

 مهم ترین عامل نشان دهنده‌ی بلوغ عاطفی در افراد است. توانایی ایجاد رابطه توام با اعتماد و توانایی قدردانی کردن از عوامل دیگر وجود بلوغ عاطفی در افراد است.

ج.مدیریت مالی: میزان تلاش و پشتکار زوجین برای به‌دست آوردن روزی حلال مورد بررسی قرار می‌گیرد. در مورد وجود و میزان  و نحوه ی پس انداز وچگونگی خرج کردن آ‌ن‌ها نیز بحث می‌شود.

د.انحصار جنسی :که در آن تعهد و اعتماد افراد به هم بررسی می‌گردد و همین طور نگرش ها و باورها، تصورات و انتظارهای فرد در مسایل جنسی برای پیشگیری از خیانت و نیز توانمندی های جنسی او در نظر گرفته می‌شود.

سلامت روان

شاخص سلامت روان از شاخص های مهم است که برای تشخیص این عامل از مصاحبه ی تشخیصی از آزمون ها و تست ها  برای تشخیص مشکلات و یا احتمالا بیماری های روان استفاده می‌شود.

به طور کلی مشاوره پیش از ازدواج علاوه بر آگاه کردن افراد از ظرفیت ها و کمبود های خود و فرد مقابلشان می‌کوشد در مدت زمان کوتاه مشاوره آموزش های لازم در مورد مساله ی ازدواج  و زندگی مشترک و مسایل پیش رو که دختر و پسر از آن آگاه نیستند و تجربه ای از آن ندارند را هم در برگیرد و آن‌ها را آگاه کند که برای دوام ازدواجشان نیاز به تغییراتی دارند تا بتوانند کنار هم به خوبی زندگی کنند.

 

منبع: کتاب مقدمه ای بر ازدواج  و خانواده : راهنمای جامع و کاربردی.دیوید نوکس و کارولین اسکاچ.مترجمان کیومرث فرح بخش (و دیگران).نشر آوای نور.


دانلود + ادامه مطلب

اتیسم ؛ بیماری است یا فرصتی استثنائی برای ذهن انسان؟

برای مدت زیادی افراد اتیستیک در موسسات مختلف مشغول به کار بوده اند. اتیسم با وجود این که اخیرا به صورتی گسترده و فراگیر شناخته شده یک مشکل[۱] مدرن نیست. درواقع بسیار مشکل می شود در مورد تاریخچه ی آن بحث کرد بدون این که به تاریخچه ی اتیسم به عنوان یک مفهوم توجه کنیم. مفهومی که طی مدتی صد ساله، مفهوم پردازی شده و در مورد آن تئوری پردازی کرده اند .

روانپزشک سوئیسی، ایگن بلیلر[۲]، اولین بار اصطلاح اتیسم را درسال( ۱۹۱۱ م). معرفی کرد. اتیسم و ریشه ی اتیستیک از لغت یونانی ((آتوس))، به معنی خود است .اصطلاح اتیسم در ابتدا به ناراحتی و آشوب شیزوفرنی اطلاق می شد، به این معنی که: صرفنظر کردن بی نهایت یک شخص از اساس زندگی اجتماعی، ولی نه در شرایط فقدان.

اتیسم یک اختلال عصبی-رشدی[۳] است که در زیر سن دبستان آغاز می شود، رشد را تحت تاثیر قرار می دهد و نواقص رشدی ایجاد می کند.
شدت اختلال نقص حاصله برای این افراد در ارتباط و تعاون اجتماعی و الگوهای رفتاری یا-هر دو محور- است.[۴]

به طور کلی اختلالات رشدی عصبی گروهی از بیماری هایی هستند که در دوره ی رشد بروز پیدا می کنند. این اختلالات عموما در اوایل دوره ی رشد یعنی قبل از سن مدرسه شروع شده و با نقایص رشدی مشخص می­گردند که سبب تخریب کارکرد شخصی، اجتماعی، تحصیلی  یا شغلی وی می شوند.
گستره ی این نقایص رشدی کاملا متفاوت است و از یک محدودیت بسیار اختصاصی یادگیری یا کنترل کارکرد اجرایی شروع و به نقایص کلی مهارت های اجتماعی یا هوشی ختم می شوند.
اختلالات رشدی-عصبی اغلب با همدیگر بروز می کنند. مثلا کودکان اتیستیک اغلب دچار کم توانی­ذهنی(اختلال رشدی هوش) نیز هستند.
تظاهرات بالینی برخی از این اختلالات شامل ترکیبی از علائم افزایش یا کاهش و تاخیر در دستیابی به نقاط عطف مورد انتظار رشدی است. مثلا: اختلال اتیسم فقط وقتی تشخیص داده می شود که نقایص ارتباطات اجتماعی همراه با رفتار های تکراری بیش از حد، علایق محدود و پافشاری بر یکنواختی باشد.

مشخصات طیف اختلالات اتیسم(درخود ماندگی) عبارتند از: نقایص مداوم در ارتباطات اجتماعی و تعاملات اجتماعی در چند زمینه ی مختلف شامل: نقص در تعاملات اجتماعی دو جانبه، رفتار های ارتباطی غیر کلامی که در تعاملات اجتماعی استفاده می شوند، و مهارت های ایجاد، حفظ و فهم ارتباطات.
علاوه بر نقایص ارتباطات اجتماعی،  تشخیص طیف اختلالات در خود ماندگی نیازمند وجود الگوهای محدود و تکراری رفتار ها، علایق و یا فعالیت هاست.
به دلیل این که این علائم با رشد کودک تغییر می کند و ممکن است توسط ساز و کار های جبرانی مخفی بمانند، ملاک های تشخیصی بر اساس اطلاعات تاریخچه ی فرد احراز می شوند. گرچه که تظاهرات فعلی اختلال باید سبب تخریب بارز شده باشند.

وقتی فردی مبتلا به یکی از اختلالات طیف در خودماندگی باشد، مشخصات بالینی فردی وی با استفاده از مشخصه ها تعیین می شود(باوجود یا بدون نقصان هوشی،  (باوجود یا بدون تخریب زبان ساختاری، همراه با یک بیماری اکتسابی شناخته شده ی طبی/ ژنتیکی یا محیطی.)
به علاوه مشخصه های دیگری وجود دارند که علائم طیف در خود مانده را توصیف کنند: سنی که برای بار نخست علائم در آن  مشاهده شده اند، یا بدون از دست دادن مهارت های قبلی کسب شده است.)

این مشخصه ها به روانشناسان بالینی امکان می دهد که تشخیص بیماری را فردی نمایند و در عین حال توصیف بالینی دقیق تری از افراد مبتلا ارائه دهند. برای مثال بسیاری از افرادی که قبلا آسپرگر تشخیص داده شده بودند، در حال حاضر تشخیص اختلال طیف در خود ماندگی بدون نقایص هوشی و زبانی دریافت می کنند.

ملاک‌های تشخیص اتیسم

در بخش ملاک های تشخیصی اتیسم آمده است :
۱. نقصان مداوم ارتباط اجتماعی و تعاملات اجتماعی در موقعیت های مختلف، که به شکل موارد زیر، در حال حاضر یا گذشته، بروز پیدا می کنند:
-تخریب روابط دو جانبه هیجانی-اجتماعی به درجات مختلف مثلا از رویکرد اجتماعی نابهنجار و عدم مکالمه ی عادی دوجانبه تا کاهش سهیم کردن دیگران در علایق، هیجانات یا عواطف خود یا عدم توانایی شروع یا پاسخ به تعاملات اجتماعی.
– نقص در رفتار های غیر کلامی مورد استفاده در تعاملات اجتماعی به درجات مختلف. برای مثال: انسجام ضعیف ارتباط کلامی و غیر کلامی، ناهنجاری های تماس چشمی و زبان بدنی، افت شدید درک و به کار گیری ایما و اشاره، فقدان کامل ابراز هیجانات با کمک چهره و ارتباطات غیر کلامی.
– نقص در ایجاد، حفظ و درک روابط که از یک اشکال در تعدیل رفتار در موقعیت های مختلف اجتماعی تا ناتوانی در دوست یابی و شرکت در بازی های تخیلی مشترک و یا عدم وجود علاقه به همتایان، دیده می شود.

  1. الگوهای علایق، رفتار و فعالیت های تکراری محدود به نحوی که حداقل دو مورد زیر چه در حال و چه در گذشته وجود داشته باشند.
    – رفتار های حرکتی، استفاده از اشیاء و گفتار به صورت قالبی یا تکراری. مانند: حرکات ساده ی قالبی، ردیف کردن اسباب بازی ها، پرتاب اشیاء، پژواک کلام، عبارات ویژه[۵].
    -اصرار به یکنواختی[۶]، پیروی انعطاف ناپذیر از عادات روزمره یا الگو ها یا آداب رفتاری کلامی و غیر کلامی یکسان؛ مانند: ناراحتی شدید هنگام تغییرات جزئی، مشکل با جابه جایی ها، الگوهای تفکر انعطاف ناپذیر، آداب معاشرت خاص(باید هر روز همان مسیر را برود یا هر روز همان غذای همیشگی را بخورد).
    – علایق وی شدیدا محدود و ثابت است و شدت و تمکز نابهنجار دارد. مانند دلبستگی شدید یا مشغولیت با اجسام غیر معمول.علایق شدیدا محدرد یا ثابت.
    – واکنش بیشتر از معمول یا کمتر از حد به محرک های حسی، علاقه ی غیر عادی به جنبه های حسی محیط. مانند: بی تفاوتی آشکار به درد/حرارت، واکنش ناخوشایند به برخی صدا ها یا منسوجات، بو کردن و یا لمس بیش از اندازه ی اشیاء، محو تماشای اشیاء نورانی یا حرکات شدن.
    ۳. علائم فوق باید در اوایل دوران رشد وجود داشته باشند. (گرچه ممکن است تا زمانی که مقتضیات اجتماعی بیش از ظرفیت کودک نشود، آشکار نشوند یا ممکن است در سنین بالاتر با کمک راهکار های آموخته شده مخفی باقی بمانند.
    ۴.علائم فوق باید سبب تخریب بارز کارکرد اجتماعی،شغلی یا سایر جنبه های مهم عملکرد فرد شوند .
    ۵. این اختلال ها توسط کم توانی ذهنی (اختلال رشدی هوشی) یا تاخیر کلی رشدی بهتر توجیه نمی شوند، کم توانی ذهنی و اختلال طیف در خودماندگی(اتیسم) اغلب با یکدیگر بروز می کنند. برای تشخیص گذاری دوگانه، ارتباطات اجتماعی باید کمتر از حد مورد انتظار رشد هوشی بیمار باشد.شیوع: در سالهای اخیر،شیوع گزارش شده ی اختلال طیف اتیسم در آمریکا و سایر کشور ها نزدیک به ۱%جمعیت است و نسبت آن در کودکان و بزرگسالان شبیه به هم است. مشخص نیست آیا افزایش گزارش بیماری به خاطر انعطاف پذیری بیشتر ملاک های تشخیص دی.اس.ام۴ تی.ام و شمول موارد زیر آستانه ای است یا افزایش واقعی شیوع این اختلال مسبب این افزایش هستند.

در اختلال طیف در خود ماندگی باید به سن و الگوی شیوع بیماری نیز توجه نمود. معمولا علائم اختلال در سال دوم عمر مشخص می شوند(۱۲ تا ۲۴ ماهگی). ولی اگر تاخیر رشدی شدید باشد، قبل از ۱۲ ماهگی و برعکس اگر خفیف باشند؛ پس از ۲۴ ماهگی قابل مشاهده است.
توصیف الگوی شروع اختلال باید شامل اطلاعاتی راجع به تاخیر های رشدی اولیه یا از دست دادن هرگونه مهارت زبانی یا اجتماعی باشد. در مواردی که مهارت های کسب شده از دست رفته اند، والدین یا مراقبین کودک معمولا شرح حال دال بر انحطاط تدریجی یا ناگهانی رفتار های اجتماعی یا مهارت های زبانی را ارائه می­ دهند.
به طور معمول این انحطاط بین ۱۲ تا ۲۴ ماهگی  رخ می دهد و قابل افتراق از موارد نادری از پسرفت رشدی است که پس از حداقل دو سال رشد طبیعی بروز می کنند.(قبلا با نام اختلال فروپاشی کودکی شناخته می شد.)

مسائل تشخیصی مرتبط با فرهنگ: تفاوت های فرهنگی در زمینه ی هنجار های اجتماعی، ارتباطات غیر کلامی و روابط وجود دارد، اما افراد دچار اختلالات در طیف در خود ماندگی به نحو چشمگیری نسبت به هنجار های فرهنگی خود دچار نقصان هستند. عوامل فرهنگی و اقتصادی-اجتماعی ممکن است بر سن تشخیص یا شناسایی تاثیر بگذارند. برای مثال: در آمریکا اختلال در خود ماندگی در کودکان سیاه پوست دیرتر و کمتر از حد واقعی تشخیص داده می شود.

مسائل تشخیصی مرتبط با جنسیت: اختلال طیف در خود ماندگی در پسران چهار برابر بیشتر از دختران تشخیص داده می شود، به نظر می رسد در نمونه های درمانگاهی، کم توانی ذهنی در جنس مونث شایع تر است. این نکته حاکی از آن است که دختران فاقد اختلالات هوشی و تاخیر کلامی احتمالا به دلیل داشتن تظاهرات خفیف مشکلات اجتماعی و ارتباطی تشخیص داده نمی شوند.[۷]

شاید برایتان جالب باشد که بدانید عده ی زیادی از افراد مشهوری که می شناسیم و تاثیرات بسیار زیادی بر کل جامعه ی بشری داشته اند مبتلا به اتیسم (بر اساس معیار هایی که امروز برای یک فرد اتیستیک در نظر می گیریم) بوده اند: برای مثال کسانی چون:تیم برتون[۸]، چارلز داروین[۹]، آلبرت انیشتین[۱۰]، بیل گیتس[۱۱]، تمپل گرندین[۱۲]، توماس جفرسون[۱۳]، استیو جابز[۱۴]، آلفرد کینزی[۱۵]، میکل آنژ[۱۶]، لودویک ویتگنشتاین[۱۷]، تسلا[۱۸]، اندی وارهل[۱۹]، جری ساینفیلد[۲۰][۲۱] و…[۲۲]
بنابراین نپندارید تمام افراد اتیستیک فاقد هر گونه توانایی پردازش اطلاعات و استدلال هستند. چرا که همه ی افراد اتیستیک به یک میزان شدت، اختلال خود را تجربه نمی کنند و در مواردی که اختلال اتیسم در سطح یک باشد، این اختلال حتی در خیلی موارد تشخیص داده نمی شود: ۵۰% اتیستیک ها در جهان در این طیف قرار می گیرند که این سطح در ایران کم تر تشخیص گذاری می شود (فراوانی تشخیص های اتیسم های سطح ۲ و ۳ بیشتر اند) ولی در سطح جهانی، بیشتر تشخیص های اتیسم همین سطح است.
این افراد(اتیستیک های سطح یک) به طور معمول : نیازمند حمایت اند، در رشد کلامی و دامنه ی لغاتشان مشکلی ندارند، در تعاملات اجتماعی و دوست یابی مشکل دارند، به لحاظ کارکردی هوشی دچار مشکل نیستند، علایق خاص خود و رفتار های تکراری دارند ولی می توانند آنها را کنترل یا تعدیل کنند، با برنامه ی مدون و مشخص می توانند افرادی مستقل باشند.[۲۳]

موضوع بعدی در مورد افراد اتسیتیک هوش جزیره ای آنها است: به این معنی که؛ این افراد عموما به یک یا چند موضوع خاص علاقه مندند و استعداد هایی در زمینه های مورد علاقه اشان دارند که از نظر کیفیت فوق العاده است! یعنی آنها به محض این که موضوعی که دوست دارند را پیدا کنند اطلاعاتی در زمینه ی آن موضوع یا فرد خاص پیدا می کنند که باور نکردنی است! نه اقیانوسی به عمق یک متر، که اقیانوسی از اطلاعات در یک زمینه ی خاص، بی ژرفا و عمیق و بی پهنا!
معمولا در همین زمینه های مورد علاقه اشان خلاقیت زیادی دارند و اگر به لحاظ سطح اختلال بتوانند در مدارس عادی درس بخوانند و اختلالشان با حمایت تعدیل شود، شغل آینده شان در زمینه ی همین علاقه ی عمده ی آنها است.
البته بعضی اتیستیک ها بیش از یک زمینه ی علاقه مندی دارند(۱ تا ۴ زمینه) و در تمام این زمینه ها(زمینه های هوشی جزیره ای شان) استعداد و اطلاعاتی فوق العاده و باور نکردنی دارند. [۲۴]

اتیسم را چگونه ببینیم؟

-اتیسم یک تفاوت است (با توجه به شیوع یک شصت و چهارمی اتیسم).
-شاید به زودی یک تیپ شخصیتی در نظر گرفته شود.
– ترکیبی از مشکلات و توانمندی های خاص است و نه صرفا و تنها مجموعه ای از ناتوانی های خاص.
-بارن کوهن، تئوری ذهن[۲۵]: در ۲۰۰ سال آینده جمعیت غالب دنیا اتیسم خواهند داشت. [۲۶]

با کدام مداخله آغاز کنیم؟

-هیچ روشی برای درمان قطعی اتیسم تا کنون وجود ندارد.
-بهترین روش ها: روش های آموزش یادگیری و مداخله ی حسی است.
-گام اول مداخله: آموزش والدین، سپس والدین آنها و خواهر و برادران این افراد است. یعنی کانونی حمایتی متشکل از خانواده ی افراد در وهله ی اول و داشتن کمک افراد متخصص توام با این کانون حمایتی خانوادگی.

بهترین روش های موجود برای درمان اتیسم :
۱. روش تعامل همه جانبه[۲۷]
۲. روش تیچ[۲۸]
۳.روش ای.بی.ای[۲۹] (تحلیل رفتار کاربردی)[۳۰]

 

 

Temple Grandin: (( The world needs all kinds of mind.))[۳۱]

در آخر با نگاهی به سخنان تمپل گرندین به عنوان فردی موفق و تاثیر گذار در عرصه ی جهانی، دیدگاه او را درباره ی اتیسم و ویژگی آن برای او و نظر او که مبین این نکته از دیدگاه اوست که: تمامی انواع تفکر کردن و تمامی انوع ذهنی در افراد مختلف، برای ما لازم و مفید است.
او در ابتدا با بیان ساده ای اتیسم را توضیح می دهد، سپس نمونه هایی از افرادی مشهوری که این اختلال را داشته اند نام می برد، سپس انواع مختلف تفکر کردن را نام می برد و هر کدام را توضیح می دهد. در آخر او تجربه ی زیسته ی خود از تفکر تصویری در طول زندگی اش را بازگو می کند و از این عامل به عنوان توانایی منحصر به فرد و متمایز کننده ی خود که باعث اختراعات علمی اش در زمینه ی کار با حیوانات شد نام می برد و در نهایت نتیجه می گیرد که ما در زمینه های مختلف به تفکراتی به شیوه های مختلف نیاز داریم. و در نتیجه ما به تمامی انواع ذهنی نیازمندیم.[۳۲]

در آخر فیلم تمپل گرندین که در مورد زندگی اوست و به خوبی زندگی روزانه ی یک فرد اتیستیک را به نمایش می گذارد، و سیر تحول گرندین را نشان می دهد، را به علاقه مندان معرفی میکنم و دیدن این فیلم را برای شناخت بهتر و عملی تر اتیسم پیشنهاد می کنم که مشخصات آن در پی نوشت این نوشتار موجود است[۳۳].

پی‌نوشت:

[۱] problem

[۲] Eugen Bleuler

[۳] Neuro-developmental disorder

[۴] منبع: یادداشت های نویسنده از کارگاه مربی گری اتیسم مقدماتی و پیشرفته، دانشگاه علامه طباطبائی، مرکز مهارت افزایی. مدرس: دکتر ماه منیر عزیزی

[۵] idiosyncratic

[۶] sameness

[۷] راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی،ویرایش پنجم،ترجمه: دکتر فرزین رضاعی،دکتر علی فخرایی،دکتر آتوسا فرمند،علی نیلوفری،دکتر ژانت هاشمی آذر، دکتر فرهاد شاملو، نشر ارجمند، چاپ چهارم فروردین ۱۳۹۶

  • [۸] Tim Burton – Movie Director

 

  • [۹] Charles Darwin – Naturalist, Geologist, and Biologist

 

  • [۱۰] Albert Einstein – Scientist & Mathematician

 

  • [۱۱] Bill Gates – Co-founder of the Microsoft Corporation

 

  • [۱۲] Temple Grandin – Animal Scientist

 

  • [۱۳] Thomas Jefferson – Early American Politician

 

  • [۱۴] Steve Jobs – Former CEO of Apple

 

  • [۱۵] Alfred Kinsey – Sexologist & Biologist

 

  • [۱۶] Michelangelo – Sculptor, Painter, Architect, Poet

 

  • [۱۷] Ludwig Wittgenstein – Philosopher

 

  • [۱۸] Nikola Tesla – Inventor

 

 

  • [۲۰] Jerry Seinfeld – Comedian

 

[۲۱] https://www.appliedbehavioranalysisprograms.com/historys-30-most-inspiring-people-on-the-autism-spectrum/

[۲۲] نویسنده

[۲۳] منبع: یادداشت های نویسنده از کارگاه مربی گری اتیسم مقدماتی و پیشرفته، دانشگاه علامه طباطبائی، مرکز مهارت افزایی. مدرس: دکتر ماه منیر عزیزی

 

[۲۴] نویسنده

[۲۵] Theory of Mind

[۲۶] منبع: یادداشت های نویسنده از کارگاه مربی گری اتیسم مقدماتی و پیشرفته، دانشگاه علامه طباطبائی، مرکز مهارت افزایی. مدرس: دکتر ماه منیر عزیزی

[۲۷] Intensive Interaction

[۲۸] TEACCH: Treatment and Education of Autistic and Related Communication handicap Children

[۲۹] ABA: Applied Behavioral Analysis

[۳۰] منبع: یادداشت های نویسنده از کارگاه مربی گری اتیسم مقدماتی و پیشرفته، دانشگاه علامه طباطبائی، مرکز مهارت افزایی. مدرس: دکتر ماه منیر عزیزی

[۳۱] https://www.ted.com/talks/temple_grandin_the_world_needs_all_kinds_of_minds

[۳۲] گزارش نویسنده.

  • [۳۳] Temple Grandin ,a film by: Scott Ferguson,Emily Gerson Saines. HBO Films

 نویسنده: آلاء اکبریان تفاقی 

 

تلگرام آدامس جگواریک راه ساده و آسان برای اطلاع از مطالب جدید سایت و ارتباط با ما کانال تلگرام ماست. در تلگرام ravanhami@ با ما همراه باشید.

 


دانلود + ادامه مطلب

هویت در اختلال شخصیت مرزی چگونه سنجش می‌شود؟

شکل دادن هویت امن، یکی از مهم ترین وظایف “روانشناسی دوران نوجوانی ” است. در طی سال های پر تلاطم نوجوانی، نوجوان در تکاپوی هویت ناشناخته خود در جدال با خویشتنش به دنبال من واقعی خود می گردد. در این بحران، که بودن وچه بودن، هویت واقعیش را می جوید.  او همواره از خود سوال خواهد کرد که کیست؟؛ برنامه اش برای آینده چیست؟ ودرتلاشی بی وقفه برای آینده، و شغل ایده آل­ش برنامه ریزی­ها دارد.

اریک اریکسون ۱روانکاو ، به” بحران کسب هویت “در برابر “سردرگمی هویت ” به عنوان یکی از مراحل اولیه روانشناسی دوران نوجوانی آن اشاره می کند. نوجوان در این دوره ، برای دستیابی هویت خود تمام چاره ها را جستجو میکند، تا در نهایت خود راسخی را بیابد . تلاش های اریکسون ،یکی از کلیدی ترین نظریه های مربوط به نوجوانان را تشکیل میدهد. محققان زیادی ،صحت ایده های  اریکسون را از طریق آزمایش های تجربی آزموده اند.

به همان اندازه که کار اریکسون برای محققانی که مسیرهای به اصطلاح “عادی” پیشرفت نوجوانان را بررسی کرده اند مهم است ؛ برای درک هویت آشفته ای که اختلال شخصیت مرزی (BPD) را توصیف می کند، نیز حائز اهمیت است. به نظر میرسد که این تئوری، از قدرت فوق العاده ای در فهمیدن مسائلی که این افراد (افراد دارای اختلال) دچارش میشوند برخوردار است. هنگامی که تلاش می کنند تا به شناخت خود برسند و مشکلات روزمره را یکی پس از دیگری حل کنند.Annabel Bogaerts  و همکارانش  در دانشگاه Leuven در سال ۲۰۱۸ مطرح کردند که چهارچوب نظریه اریکسون در درک  بحران هویت  در BPDتاثیرگزار است. تحقیقات آنها نشان میدهد که  چگونه

، “Dutch Self-concept and Identity Measure (SCIM)” یا “خود پنداره افراد مقیم هلند و سنجش هویت ” ، در مقابله با مشکلاتی که یک فرد با اختلال شخصیت  مرزی ( Border Line) با شخصیت جدیدش دارد، تاثیر گذار است.

 

برای فهم ابعاد هویت افراد مبتلا به اختلال شخصیت  مرزی، محققان هلندی  به صورت دقیق به بررسی “ابعاد هویتی” که آنها از برای خود یاد می کنند ،پرداختند. با این حال ،اریکسون معتقد است که  تنها راه شناخت دقیق هویت خویش ،ارزیابی دوباره و دوباره خویش است و در مقابل، محققان به این نتیجه رسیده اند که بدون بررسی عوامل گوناگون میتوان به شناخت واضح نسبت به هویت خویش دست یافت.

اگر شما دیدگاه های والدینتان یا شخصیت های مهم در زندگی خودرا با باورها و نظرات پیشنهادیشان  مد نظر قرار دهید،درظاهر ازیک هویت ساختگی برخوردار خواهید شد.با این وجود آن شخصیت بکری که صرفا مد نظر شماست نخواهد شد. در مقابل میتوانید در یک مبارزه مداوم برای رسیدن به اهدافتان گرفتار شوید و خودتان، در تشکیل هویتتان تاثیر گذار باشید. هیچ کدام از این امکانات در نظریه اریکسون امکان پذیر نیست.

“Dimensions of Identity Development Scale (DIDS)” یا “ابعاد مقیاس توسعه هویت” شامل مقیاس های اندازه گیری است از قبیل  ” اکتشاف عرضی” (هنگامی که خیلی پویا به مسیر هایی که میخواهم در زندگی ام انتخاب کنم، فکر میکنم) ،”اکتشاف عمقی” ( هنگامی که در مورد برنامه های اینده ام با دیگران صحبت میکنم) و “شناسایی متعهدانه”(برنامه های من برای آینده که ارزش ها و منافع من را در بر میگیرد).

Bogaerts ،برای سنجش SCIM  ازسه نمونه از جوانان حدود ۲۵ ساله استفاده کرد. دو  گروه  از این سه گروه ،

“convenience sample”  ، که هر کدام  حدود  ۴۰۰ نفر بودند. گروه سوم به صورت خاص و شامل افرادی که از لحاظ سن و جنسیت و سطح تحصیلات با جامعه برابری بیشتری میکرد وتوسط دانشجویان کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی ، انتخاب شد. این دسته به احتمال زیاد دارای اختلال مرزی بودند. از هر سه گروه تست افسردگی و اضطراب گرفته شد و از گروه سوم تست اختلال شخصیت مرزی نیز گرفته شد.

نتایج حاصل ازپاسخ ۲۵ سوال SCIM  موجب شد به سه گروه  تقسیم شوند.با نمره دادن به موارد زیر از ۱(کاملاموافقم) تا ۷(کاملا مخالفم) و حتی نمیدانم میتوانید خودتان را بیازمایید.

۱- من میدانم به چه چیز هایی معتقدم و برایم چه چیز هایی ارزشمند است.

۲- وقتی کسی مرا توصیف میکند؛ میدانم که حرف هایش تا چه حد صحت دارند.

۳- وقتی به عکس های دوران کودکی ام نگاه می کنم ،حس می کنم مساله ای وجود دارد که گذشته مرا به اکنونم وصل می کند.

۴- بعضی اوقات فردی را انتخاب میکنم و تلاش میکنم شبیه او باشم ؛ درحالیکه وقتی تنها هستم،هویت واقعی ام را میدانم.

۵- من میدانم چه کسی هستم و هویت واقعی ام کیست.

۶- من با توجه به موقعیت هایم در طول زندگی بسیار تغییر می کنم.

۷- من واقعا نمیدانم به چه چیز هایی معتقد هستم و چه چیز هایی برایم ارزشمند هستند.

۸- من شبیه به یک پازل هستم که قطعاتش در هم درست چفت نمی شوند.

۹- من خوب هستم!

۱۰- من به جای اینکه خودم باشم؛ از بقیه تقلید می کنم.

۱۱- من آنقدر با بقیه افراد متفاوت هستم که نمی فهمم “من واقعی” کیست.

۱۲- من از لحاظ روحی شکسته و نابود هستم.

۱۳- من وقتی دوران کودکی ام را به یاد می آورم ارتباطاتی با دوران جوانی ام پیدا می کنم.

۱۴- من وقتی به این فکر می کنم که حقیقتا چه کسی هستم دچار سرگشتگی میشوم.

۱۵- من همیشه حس خوبی نسبت به مسایلی که برایم مهم هستند،دارم.

۱۶- من آنقدر شباهت زیادی با برخی افراد دارم که حس می کنم ما یک نفر هستیم.

۱۷- من اساسا همان فردی هستم که بوده ام.

۱۸- من شبیه فردی که روح ندارد، حس تهی بودن دارم.

۱۹- نظر من به راحتی عوض میشود.

۲۰- من دیگر نمیدانم چه کسی هستم.(شخصیت خودم را نمیدانم!)

۲۱- من وقتی در تعامل با بقیه هستم،توانمند تر از حالت تنهاییم هستم.

۲۲- هیچ کس شخصیت واقعی مرا نمی شناسد.

۲۳- من تلاش می کنم شبیه افرادی عمل و زندگی کنم که با آنها روز هایم را میگذرانم.

۲۴- من فقط وقتی در تعامل با بقیه هستم انسان کاملی هستم.

۲۵- مسائلی که برایم مهم هستند،خیلی زود به زود عوض میشوند.

این ۲۵ سوال برای تقسیم بندی افراد به سه دسته زیر طراحی شده اند:

هویت ثابت : ۱-۲-۳ -۵- ۹-۱۴-۱۵-۱۷

هویت آشفته: ۴-۶-۷-۱۰-۱۲-۱۶-۱۹-۲۱-۲۳-۲۴-۲۵

عدم هویت: ۸-۱۳-۱۵-۱۸-۲۰-۲۲

پژوهشگران یک  عدد را به عنوان میانگین ثابت  برای قرار گرفتن در هر یک از دسته بندی ها مشخص نکرده اند؛ بلکه اعداد بالا شماره سوال­هایی است که هر کدام از این سوال ها بیانگر هویت مربوط به آن است . مثلا در پاسخ به سوال یک ، هرچه جواب به عدد ۷ نزدیک تر باشد یعنی فرد احتمالا هویت ثابت دارد…. به طور خلاصه نشان میدهد افرادBPD  در دسته عدم هویت یا هویت آشفته قرار میگیرند.

علاوه بر این در بین این سه نمونه ، به نظر میرسد که افرادی که در دسته هویت آشفته قرار میگیرند ، نشخوار ذهنی فراوانی دارند و بر آنها یک نوع حس ناسازگاری مداومی وجود دارد. به نظر میرسد دسته سوم دلواپسی بیشتری دارند ؛ از آنجا که  هویت وفقی کمتر، نشخوار ذهنی ونشانگان دلواپسی و افسردگی  بیشتری دارد.

با نگاه کردن به BPD در شرایط هویت آشفته ، مطالعات این گروه بلژیکی کمک میکند تا تصمیمات بهتری گرفته شود .

علاوه بر این ،با کمک کردن به افراد با شرط تمرکزبربروی بیماری های هویتی و با تاکید بر یافته های این تحقیق، میتوان از مشکلات فرد درآینده تا حدی جلوگیری کرد. درنهایت ،دانستن اینکه تو چه کسی هستی، یک مولفه اصلی برای اجرای این دستاورد است.

 

منابع:

۱- Erik Erikson

-https://www.psychologytoday.com/blog/fulfillment-any-age/201802/identity-in-borderline-personality-disorder-new-approach

– Bogaerts, A., Claes, L., Verschueren, M., Bastiaens, T., Kaufman, E. A., Smits, D., & Luyckx, K. (2018). The Dutch Self-Concept and Identity Measure (SCIM): Factor structure and associations with identity dimensions and psychopathology. Personality and Individual Differences, 12356-64. doi:10.1016/j.paid.2017.11.007

نویسنده: ریحانه رعنایی فر

یک راه ساده و آسان برای اطلاع از مطالب جدید سایت و ارتباط با ما کانال تلگرام ماست. در تلگرام ravanhami@ با ما همراه باشید.


دانلود + ادامه مطلب

PTSD یا اختلال اضطراب پس از سانحه‌‌ای چیست؟

هر ساله کشور ما در معرض بلایای طبیعی از انواع گوناگون قرار می گیرد و هرازگاهی شاهد خبرهای ناگواری در زمینه وقوع یکی از آنها در یکی از نقاط کشور هستیم. آیا تا به حال به بازماندگان این فجایع و مسائل ثانویه ای که با آن روبه رو می شوند فکر کرده اید؟ یکی از شایع ترین آسیب ها بعد از رویدادهای بزرگ اضطراب پس اسیب یا PTSD است.

اضطراب پس از سانحه چیست؟ 

برخلاف تجارب استرس زاي معمول، حوادث آسیب زاي شدید مانند سوءاستفاده جنسی ، تصادف، جنگ، اعتیاد، بیماری، بلایای طبیعی، دزدیده شدن وهمانند اینها سبب می شوند که افراد، واقعه آسیب زا را در افکار روزانه خود مجددا تجربه کنند وازهرچیزی که آن وقایع را برایشان تداعی کند، دوری می کنند و دچار کرختی پاسخ دهی، همراه با حالت برانگیختگی دستگاه عصبی و افسردگی، کم خوابی ، کابوس ومشکلات شناختی نظیر کاهش تمرکز خواهند شد.

این اختلال درDSM-5 اضطراب پس از سانحه یاPTSD(Post Traumatic Stress Disorder)  نام دارد. مطالعات نشان میدهند که تقریبا ۶-۵ درصد مردان و ۱۲-۱۰ درصد زنان در طول زندگی شان یکبار اختلال استرس پس از سانحه را تجربه می کنند. نکته مهم پیرامون این اختلال آن است که عدم توجه دقیق به علائم روانشناختی فرد سانحه دیده وارزیابی اختلالات همزمان روانشناختی همچون افسردگی  میتواند با تغییر در رفتارهای مرتبط با سلامت نظیر سیگار کشیدن، سوءمصرف مواد، سوء مصرف الکل، اقدام به رفتار های پر خطر جنسی و افزایش احتمال ابتلا به بیماری های مقاربتی همراه شود و با سایر اختلالات اضطرابی،افسردگی و سوء مصرف مواد و با افزایش تمایل به خشونت و خودکشی بروز پیدا می کنند.

سندرم PTSDدر طول سال های متمادی از شروع جنگ در میان افراد بشر اسامی مختلفی چون سندرم ناشی از اسیران،سندرم قلب سرباز و موج انفجار یا شوک گلوله باران به خود گرفته است.سربازان آمریکایی بازگشته از جنگ ویتنام در سال۱۹۷۵،از ترس،اضطراب و کابوس های شبانه اعتراض داشتند و بعد از جنگ ویتنام واژه PTSD در سال ۱۹۸۰ در عالم روانپزشکی وارد شد.

 

تشخیص افتراقی

براي اينکه بتوان تشخيص اين اختلال را مطرح کرد، علائم  این اختلال بايد حداقل يک ماه ادامه داشته باشد و بر حوزه‏ هاي مهمي از زندگي بيمار نظير حوزه‏ هاي خانوادگي و شغلي او تأثير چشمگيري نهاده باشد. اختلال استرس حاد(ASD) نيز به تعريف DSM-IV-TR به مقدار زيادي شبيه PTSD است، جز اينکه علائم آن زودتر از علايم PTSD (در ظرف چهار هفته پس از واقعه) ظاهر میگردد و به مدت دو روز تا چهار هفته نيز ادامه خواهد داشت. اگر اين علايم پس از ۴ هفته نيز باقي بمانند تشخيص PTSD مطرح خواهد شد.

علایم اختلال

  • رویاهای مکرر ناراحت کننده که محتواویا عواطف آن ها در رابطه با رویدادهای آسیب زا هستند.(در کودکان ممکن است رویای ترسناک بدون محتوای قابل شناسایی باشد)
  • واکنش های فیزیولوژیک چشمگیر به نشانه های درونی یا بیرونی ای که نماد یا شبه جنبه ای از رویدادهای آسیب زا هستند
  • حالت هیجانی پایدار(برای مثال ترس، وحشت، شرم، گناه)
  • کاهش چشمگیر علاقه یا مشارکت در فعالیت های مهم.
  • باور ها یا انتظارات منفی پایدار و افراطی درباره خود و دیگران یا دنیا(برای مثال«آدم بدی هستم»«دنیا جای خطرناکی است»«به هیچ کس نمیشود اعتماد کرد.»)
  • ناتوانی پایدار در تجربه کردن هیجان های مثبت
  • گوش به زنگ بودن افراطی
  • اشکال در تمرکز فکر

باید توجه داشت که ملاک ها در کودکان زیر شش سال و کوچکتر متفاوتند. وجود این علایم باید بیش از یک ماه باشد و اختلال ، ناشی از اثرات فیزیولوژیک یک ماده (الکل یا دارو) یا عارضه جسمانی دیگر نباشد. این اختلال به ناراحتی یا نقص بالینی قابل ملاحظه ای درکارکرد اجتماعی،شغلی یا زمینه های مهم دیگر منجر می شود.

PTSD  و  اختلالات همراه آن

شایع ترین اختلالات همراه با PTSD  شامل افسردگی، سوءمصرف مواد و الکل، اختلالات اضطرابی به خصوص حملات وحشت زدگی، افکار پارانوئید، اختلال شدید در عملکرد روزانه، مشکلات خانوادگی، شغلی و اجتماعی هستند.نکته مهم پیرامون این اختلال آن است که عدم توجه دقیق به علائم روانشناختی فرد سانحه دیده و ارزیابی اختلالات همزمان روانشناختی مانند افسردگی ، میتواند با تغییر در رفتارهای مرتبط با سلامت نظیر اقدام به رفتارهای پر خطر جنسی و افزایش احتمال ابتلا به بیماری های مقاربتی همراه شود و با سایر اختلالات اضطرابی، افسردگی و سوء مصرف مواد و با افزایش تمایل به خشونت و پرخاشگری و خودکشی بروز می کند.

عوامل موثر در ابتلا به PTSD

از دیدگاه های مختلف عوامل پیش بینی کننده ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه متفاوت هستند. برای نمونه در مطالعات بانتینگ(Bunting) زنان تقریبا دو برابر بیشتر علائم این اختلال را نشان داده اند، اما بلانشارد(Blanchard) و همکارانش زن بودن را عامل خطرزایی برای این اختلال نمی دانند. در مطالعه بانتینگ شرکت کنندگان مسن تر(بیش از ۷۵سال)کمتر نشانه های اختلال را داشتند و شرکت کنندگانی که از نظر وضعیت شغلی بازنشسته یا شغلی نداشتند بیشتر علائم این اختلال را نشان دادند. اما در مطالعه تریکی(Trickey) عوامل خطر متفاوت و شامل،تجربه PTSD برای اولین بار، شروع زودرس علائم، احساس گناه در قبال دیگران، از هم گسیختگی و سرکوب افکار و ابتلا به اختلالات روانشناختی همزمان نظیر اضطراب و افسردگی بود. افسردگی به عنوان مهمترین عامل خطر و یک عامل پیش بینی کننده مطرح گردیده است.

روش های درمان PTSD

-درمان های رفتاری _ شناختی : شامل شناخت درمانی، آموزش ایمن سازی در مقابل استرس(SIT) حساسیت زدایی با استفاده از حرکات چشم(EMDR) مواجه درمانی(ET)و مواجه درمانی طولانی مدت یا ممتد(PE)می باشند که برخی اوقات به صورت جداگانه و در زمان های دیگر به صورت ترکیبی مورد استفاده قرار میگیرند. اگرچه این درمان ها دارای پشتوانه تجربی قوی برای درمان PTSDهستند، اما هنوز تعداد زیادی از بیماران ، به علائم  PTSD  پس از درمان باز می گردند. به همین دلیل باید رویکردهای درمانی گسترده تر شوند تا قادر به حذف کامل نشانه ها گردند.

– روان درمانی: شامل آموزش مدیریت اضطراب از طریق تکنیک های بازخورد زیستی، حساسیت زدایی تدریجی، آرامش آموزی، بازسازی شناختی و آموزش مصون سازی (احساس تسلط بر ترس که شامل سه مرحله آموزش، ساخت و کاربردی میشود) در مقابل استرس هستند.

-گروه درمانی: گروه، مکان مناسبی برای خود افشایی از طریق الگوگیری است و حمایت اجتماعی در گروه انجام می گیرد. همچنین گروه به بیمار کمک می کند تا از انزوا بیرون آمده و تجربیات منحصر به فرد خود را در اختیار دیگر اعضای گروه قرار دهد.

-دارو درمانی: دارو درمانی به تنهایی موثر نمی باشد. دارو کمک می کند به جای مقابله با خاطرات از آنها دوری شود و در بلند مدت اثرات منفی از خود به جای میگذارد و شخص بیمار برای تسکین و آرامش به دارو درمانی خود باید سالیان متمادی ادامه دهد. به همین دلیل هیچگاه دارو درمانی به تنهایی پیشنهاد نمی­شود. داروهای توصیه شده نیز بسته به علائم بیمار است.

باورهای مذهبی، طرز تلقی از مرگ و باور به جاودانگی باعث بروز تفاوت هایی در واکنش های افراد نسبت به حوادث آسیب زا و خطرات آسیب زا شده است. لذا در درمان PTSD باید به بنیادها و باورهای مذهبی افراد توجه ویژه ای مبذول شود.

طول درمان: بسته به نوع آسیب، میزان وخامت حال بیمار و میزان حمایت های اجتماعی ۱۲ تا ۲۰ جلسه که هر جلسه ۴۵ تا ۵۰ دقیقه طول میکشد.

توصیه هایی در هنگام مواجه با فرد مبتلا به اختلال PTSD

  • توجه داشته باشید که اختلال استرس پس از سانحه یک بیماری پزشکی است و فرد مبتلا به آن گناهی ندارد که چنین احساساتی دارد.این بیماری قابل درمان است ولی بیمار شخصا قادر به درمان آن نیست.
  • اجازه صحبت کردن در مورد حادثه را به این بیماران بدهید. جریان صحبت بیماررا قطع نکنید و به تجربیات خودتان رجوع نکنید.
  • احساس بیمار را جویا نشوید و به آنها پیشنهاد نکنید که احساساتشان را کنترل کنند.
  • سعی در کوچک جلوه دادن تجربیات تلخشان را نداشته باشید.
  • از آنها دوری نکنید،آنها را سرزنش نکنید و از دست آنها عصبانی نشوید.
  • فراهم نمودن شرایط جهت تمرینات آرامبخش، ورزش، فعالیت و داشتن اوقات فراغت با دوستان و خانواده.
  • مراقب عصبانیت، تحریک پذیری، افسردگی، عدم علاقه و عدم تمرکز آنها باشید.

دکتر فرانکل، عصب شناس معروف اتریشی و بنیانگذار روش«لوگوتراپی» که خودش تجربه دهشتناک اردوگاه های آلمان نازی را در کارنامه دارد، بر این عقیده است که حتی در تاریک ترین لحظه های زندگی هم انسان میتواند در انتخاب نوع واکنشش به سرنوشت آزادی داشته باشد.

او خود می گوید: ((پاسخ مثبت به زندگی، با وجود هر اتفاقی که با آن روبه رو شویم، یک فرمان است.)) شاید این توصیه زیبای دکتر فرانکل همان چیزی است که بیماران  PTSD باید باورش کنند و در راه رسیدن به آن گام بردارند.

منابع:

– مجله پزشکی ارومیه،دوره بیست و هفتم،شماره سوم،ص۲۳۰-۲۲۲،خرداد۱۳۹۵

– مجله پرستاری و مامایی جامع نگر،سال ۲۴،شماره ۷۲،ص۱۷-۹،تابستان ۱۳۹۳

– مجله دانشکده پرستاری ارتش جمهوری اسلامی ایران،سال دوازدهم،شماره دوم،ص۷۷-۶۸،زمستان ۱۳۹۱

– چکیده DSM-5،انتشارات رشد

نویسنده: کیمیا جلیل‌وند

یک راه ساده و آسان برای اطلاع از مطالب جدید سایت و ارتباط با ما کانال تلگرام ماست. در تلگرام ravanhami@ با ما همراه باشید.


دانلود + ادامه مطلب

آگاهی به چه معناست؟ جایگاهش در کدام قسمت مغز است؟

تا به حال فکر کرده اید که آگاهی یعنی چی ؟ از کجا می آید؟ چه طور ما به یک مسئله آگاه می شویم ؟

برای آگاهی معادل های مختلفی وجود دارد . مثلا awareness  یا consciousness یا حتی knowledge !

از آگاهی یک مفهوم واحد و تعریف مشخص وجود ندارد . ولی بیشتر آن را “کیفیت ذهنی تجربه” در نظر می گیرند . حالا کیفیت ذهنی تجربه یعنی چی ؟

قبل از اینکه به جواب این سوال برسیم اجازه دهید بیشتر در مورد آ‌گاهی صحبت کنیم . به طور کلی به نظر می رسد که آگاهی به صورت یک پارچه و واحد عمل می کند . یعنی آنکه انسان خودش متوجه می شود که در حال تجربه کردن امری است و نبست به آن آگاهی دارد . اگر هنگام آ‌گاهی مغز انسان را مورد مطالعه قرار دهیم ، مشخص می شود که هیچ مکان یا حتی زمان واحدی نیست که اگاهی در آن روی دهد . حتی از این هم پیچیده تر آنکه مغز ممکن است جنبه های مختلف یک تجربه ی واحد را در زمان های متفاوتی تجربه کند اما همه ی آن ها را در یک زمان ادراک می کند . مثلا یک جسمی که همزمان هم نور تولید می کند و هم صوت را در نظر بگیرید . سرعت نور با صوت برابر نیست ، یعنی نور سریع تر از صوت به ما می رسد . ولی ما هردو را در یک زمان ادراک می کنیم و این توانایی مغز ما در ادراک همزمان آنهاست .

در نتیجه حالات هشیاری و آگاهی را می توان حالاتی غیر عینی به حساب آورد که علم تجربیِ عینی توان دسترسی به آن ها را ندارد . البته بشر تا جایی که بتواند و ممکن باشد در پی پیگیری و توضیح  این اتفاقات در عینیت و تجربه است .

خب حالا که اندکی با پیچیدگی های مغز و ذهن آشنا شدیم به بررسی یک نظریه در همین حوزه می پردازیم .

جان سرل (۱۹۹۲) در کتاب کشف دوباره ذهن تعبیری نوین از آ‌گاهی دارد . او آگاهی را یک ویژگی برخاسته از مغز (ویژگی  نوظهور) عنوان می کند . از نظر او این ویژگی برخاسته از تعامل ساختارها و اجزای مغزی است . اما به این معنا نیست که بتوانیم مکان مشخصی برای آگاهی بیابیم . بلکه آگاهی نتیجه ی مجموعه کارکرد های ساختارهای مغزی است . یا به بیانی دیگر “آگاهی ویژگی مغزی است نه ویژگی اجزای آن.”

اگر بخواهیم عینی تر بگوییم در واقعیت نورون های مغزی هر کدام با یکدیگر در تعامل هستند و هریک نیز خواص و ویژگی های خاص خودشان را دارا هستند . این خواص به روشی که نورون ها با یکدیگر تعامل می کنند ثابت هستند و باعث به وجود آمدن آگاهی می شوند ، اما لزومی ندارد که خواص تک تک نورون ها همان خواص یک ذهن آگاه باشد !

برای ساده تر شدن مسئله اجازه دهید مثالی بزنیم : مثلا فرض کنید شئی داریم به نام D که از اجزای A ، B و C تشکیل شده باشد . آنگاه خصوصیات D نمی تواند با خصوصیات A ، B و C یکی باشد . این امر به دلیل آنست که خصوصیات D از تعاملات علت و معلولی  و تاثیر و تاثرات آن اجزا نیز ناشی می شود و در واقع ویژگی های D چیزی بیش از صرفا انباشت ویژگی های A ، B و C است . به بیانی دیگر آب را در نظر بگیرید . آب دارای ویژگی های میعان و شفافیت است . مولکول های H و O که آب را تشکیل می دهند از این خواص بهره ای ندارند . اما تعاملات علی این مولکول ها که به صورت برخورد تصادفی با یکدیگر است باعث به وجود آمدن این خواص می شوند . در نتیجه شفافیت ویژگی آب است و نه اجزای آن و آگاهی ویژگی مغز است و نه ویژگی نورون های آن .

جان سرل آگاهی را یک ویژگی و نه یک ماده در نظر می گیرد. او آگاهی را به یک مشخصه ی نوظهور از آنچه که مغز انجام می دهد تشبیه می کند ؛ مانند اینکه عمل گوارش کاری است که معده انجام می دهد یا عمل فتوسنتز کاری است که گیاه می کند . آگاهی نیز یک فرایند طبیعی و یک محصول فرعی طبیعت مغز است . همانطور که تا زنده ایم معده ی ما گوارش را انجام می دهد مغز ما نیز همواره ویژگی آگاهی را داراست و همیشه به دنبال آنست تا به مسئله ای آگاه شود .

آگاهی و علوم اعصاب

به نظر می رسد نظر غالب در علوم اعصاب همان چیزی است که تا الان آن را شرح دادیم . آگاهی کارکرد و فعالیت های گروهی مجموعه ای از نورون های مغزی است . یا به بیانی درست تر آگاهی از نورون های مغزی ناشی می شود .

اما اگر نورون های مخصوصی برای آگاهی وجود داشتند ، امکان داشت آن ها در کدام قسمت قرار گرفته باشند ؟!

احتمالا ناحیه ی هسته های میان لایه ای تالاموس پیشنهاد می شوند .

چرا تالاموس ؟

همانطور که می دانید ، تالاموس محل دریافت تمامی اطلاعات حاصل از حواس پنجگانه (البته به جز بویایی) است . تالاموس اطلاعات را دریافت می کند و برای پردازش اختصاصی تر به نواحی قشر مخ ارسال می کند . چناچه می دانیم جراحات وارد شده به تالاموس منجر به اغما و از دست دادن آگاهی می شود .

نظریه ی چرچلند دقیقا در همین جاست ! نظریه ای محاسباتی عصبی درباره ی اگاهی که روی روابط بین هسته های میان لایه ای تالاموس و نواحی  قشری مجزا متمرکز می شود . این مدار هم مسیر های صعودی دارد یعنی از تالاموس به قشر مخ و هم مسیر های نزولی از قشر مخ به تالاموس . چرچلند بیان می کند که این خاصیت شبکه ای مهم است چرا که زمینه ی بازخورد آگاهی و یادگیری را فراهم می کند . فعالیت بازگشتی در یک شبکه می تواند در طول زمان اطلاعات را نگه دارد و پایه و اساس آگاهی ذهنی باشد .

در نظر چرچلند ویژگی های این شبکه می تواند تعدادی از خصوصیات آ‌گاهی را توجیه کند . یکی آنکه توانایی آ‌گاهی در نگه داشتن اطلاعات در طول زمان است . معادل با حافظه ی کوتاه مدت . هم چنین چرچلند نشان می دهد این شبکه می تواند در غیاب ورودی های حسی به تالاموس به فعالیت خود ادامه دهد ؛ مثلا زمانی که در حال خیالبافی هستیم .

اما نکته ی مهم آنست که چرچلند تصدیق می کند که ویژگی پویایی این شبکه ی بازگشت کننده باعث امکان پذیر شدن آ‌گاهی می گردد و نه مکان هندسی عصبی منحصر به فرد آن . بنابراین آن چیزی که روشن است آنست که دقیقا و مشخصا نمی توان برای آگاهی مکان هندسی معینی را مشخص ساخت اما آنچه که مورد پذیرش است آنست که آ‌گاهی کارکرد نورون های مغزی و ساختاری قشری و زیر قشری تعریف می شود .


دانلود + ادامه مطلب